کوچه ی خالی

تـَـوآنآ بُــوَد هَرکـِه بآ مآ بُـوَد

روز اول
نویسنده : رویا - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
 

 اولین روز دبستان بازگرد!...کودکی های قشنگم بازگرد...

کاش می شد باز کوچک می شدم / لااقل یک روز کودک می شدم...

یاد ان اموزگار ساده پوش / یاد آن گچها که بودش روی دوش ...

ای معلم نام و هم یادت بخیر / یاد درس اب وبابایت بخیر...

ای معلم!!!

ای دبستانی ترین احساس من / بازگرد واین مشقها را خط بزن...

سلاااااااااااام...

چطورید یا نه؟!!زبان

اول مهر وبه همه تون تبریک میگم...ببخشید دیگه اگه دیر شد..خجالت

خیلی خنده دار بود...رفتم مدرسه ...دوست ابتدایی مو با دخترد وست مامانمو دیدم...دعا دعا می کردم با هاشون نیوفتم تو یه کلاس...خداروشکر دعام گرفت...

  دوتا از بچه های مدرسه قبلیمونم تو کلاسمن... که یکی شون سارا، الان کنارم می شینه...

دیروز به  ارمینا زنگیدم   داشت گریه می کرد می گفت: رویا بیا این مدرسه دیگه...منم خیلی ناراحن بودم...ناراحت

امروز خیلی مسخره بازی در اوردیم...یه معلم ادبیات جو گیری داریم...سارا بم گفت : رویا حداقل  این روزای اول  دست از مسخره بازی بردار ...اینجا راهنمایی نیست که...

واقعا راهنمایی مون کجا این دبیرستان کوش...افسوس

 مدیر راهنمایی مون هرروز سرصبح بمون  می گفت: سلام دخترای گلم! سلام خانوم خانومای خودم...صبحتون بخیر...بغل

حالا این مدیره... یه سلام که می کنه من گریم می گیره...ان قدر خشن وخشکهعصبانی...بش می گم چوب شور...

راستی دوستان گل...مرسی که سرمی زنین...همه تون...یه دیوونه، ارش و...خلاصه  دمتون جیز...هورا

خب خانوما آقایون پاشین یه کم نرمش کنین ،

 بده براتون همش پشت اون سیستم

راستی روز اول شما چطور بود؟