کوچه ی خالی

تـَـوآنآ بُــوَد هَرکـِه بآ مآ بُـوَد

نمی دونم چی بگم...
نویسنده : رویا - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱
 

سلاااااااااااااام...جیگرای خودم...خوفید؟

دیشب با خاله هام رفتیم پارک ملت...خیلی توپید...

اولش اجیم گفت بریم ترن هوایی... منم عاشق هیجان...قلب

رفتیم...اولش من هی مسخره بازش در می اوردم...الکی می گفتم:یا فاطمه زهرا...غلط کردم..ولی بعدش واقعا...به شکر خوردن افتادم...استرس

حالا با اون وضع اومدیم پایین...پسره می گه:خانم بیاین عکساتون وببینین...رفتیم دیدیم...وای چه قدر سوژه بود عکسامون گفتم مرسی...نیشخند

تو صف ترن هوایی که بودیم...پشت مو ندوتا پسر بودن... اینا بایک پسره دعوا افتادن..

باید اونجا می بودین...چه صحنه ای بود..پشت من بودن...منم هی می رفتم عقب اینا

 میومدن جلوتر...نگرانزبان

دیگه اخرش جیغ کشیدم...جیغ جیغ...بعد پلیش پارک اومدن وبرشون داشتن...عصبانی

هی...حالم یکم خوب نیست...پس فردا برمی گردیم گرگان..ناراحت

بااینکه مدرسه هارو خیلی دوست دارم اما...من نمی خوام ازمشهد برمگریه

بچه ها...من شاید دیگه یاهو ان نشدم...فقط میام وبم و اپ می کنمخنثی

ولی..اسکیت بازی و دوچرخه سواری و مسخره بازی واسکول کاری...

سرجاشهزبان

نمی شه..رویا بی شیطونی..یعنی زندگی بی خوش حالینیشخند

این قانون ویادش بخیر تو کلاسه مون وضع کرده بودم:

پسرا رو تو کف می زاریم ...ولی بشون پانمی دیمزبان

منتظرم باشین...تومدرسه ها اپ م یکنم خبرمیدم

...............دوکس خوشملتون رویاقلب