کوچه ی خالی

تـَـوآنآ بُــوَد هَرکـِه بآ مآ بُـوَد

خدایا...دیگه توچرا؟!!
نویسنده : رویا - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱
 

سلااااااااااااااام...

حالم خو نیست...اه...

تا همه دور هم یکم بمون خوش می گذره..یه شی می شه...عصبانی

دیروز خونه داییم بودیم ...

بابابزرگم حالش بد بود چندروز تو بیمارستان بود...یهو زنگ زدن گفتن: بابابزرگم تموم کرده...ناراحت

روزای اول...خیلی توپید..همش بیرون..دور دور..شیطونی..نیشخند

هی..تنها بابابزرگم بود...گریه

خدایا..عب نداره توهم مارو بین بنده هات ...جا گذاشتیخنثی

راستی رفته بودیم حرم...بیشتریا عرب بودن...

کنار ما سه تاپسر بودن...به این عربیا گوشیشونو دادن مسخره بازی درمی اوردن

می گفتن:العکس از ما..الگوشیو...وای من داشتم زیارت نامه می خوندم....

هی اینا مسخره بازی در می اوردن...منم نمی تونستم جلو خودم وبگیرمزبان