کوچه ی خالی

تـَـوآنآ بُــوَد هَرکـِه بآ مآ بُـوَد

علیک!!!
نویسنده : رویا - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 

سلاااااااااااااااااام...حتماالان باخودتونمی گین...چشمش به فک وفامیلش افتاد مابادمجوننیشخند

خو بی خود می فکرید...شیطان

بابام ماشین وگذاشته بود تعمیرگاه...گفت هفته اینده اماده می شه...

منم گفتم...به من چه؟هفته بعد دیرههههههههه...اقا کله زدیم وجروبحث با پدر که نه من می خوام زودتر مشهد باشم...

بابامم می دونه من یه چی می خوام تانشه ..نمی شهاز خود راضیگفت:ما زودتر بریم خودش باماشین میاد...منم خوش حال ...

صبح جمعه مشهد بودیم...خالم اینا اومده بودن مشهد خلاصه جمع همه مون جمع بود...

 فردا ش رفتیم خونه عموی مامانم منو خیلی وقتبود ندیده بود گفت:هرروز خوشگل

تر می شی...مواظب باش به کسی دل نبندی یه جای خوب آبت کنیم...

منم بچه خجالتیخجالت( اره جونه عمه ات) خلاصه..  غروب رفتیم کوهستان پارک

وااااای خیلی فاز داد ...بدترین جاش سورتمه بود که کاملا من واجیم ودخی خالم ...غالب تهی کردیم...

نصفه شبشم رفتیم حرم.......وای من عاشق حرمم تو نصفه شب...

تازه پارک ملت وموج های ابی موندهنیشخند

واس همه تون دعا کردم...

بچهه ااااااااااااا .دم همه تون گرم...اول اجی سارا که می دونم نتونست بیاد دلم براش خیلی تنگ شده...و یک نفری که واقعا

هم تو وب و هم تویاهو فراموشم نکرد..یه دیونه بود.......واقعا دمش گرمنیشخندهورا

خوووووووووب...پست گذاشتم نگین نامردم ...تا اخبار جدید بعدی بابای..