کوچه ی خالی

تـَـوآنآ بُــوَد هَرکـِه بآ مآ بُـوَد

سفر
نویسنده : رویا - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
 

سفر

اتوبوس در حرکت بود...

مسافر،گویی ازورای شیشه های غبارآلود به بیرون می نگریست.

کوها، درختها،آسمان وخاک.

همسفراز او پرسید:به چه نگاه می کنی؟

به کوهایی که می پندارند بسیار استوارند ولی با قطرات آب فرسوده می شوندواستواری آنها با متلاشی شدن پیکرشان از بین میرود؛

به درختهای می نگری که به خیال اینکه همیشه سبزند،خزان را ازیاد برده اند؛

به آسمانی می نگری که به بیکران آبی و پاکی خود می بالددرحالیکه باتکه ای ابر لکه دار می شود؛

یا به خاکی که می اندیشی که فکرمی کندخدای تواضع وفروتنی است درحالی که پست است و به همه ی گیاهان فخر می فروشدکه زندگی از اوست؛

مسافر هیچ نگفت

                           چون به هیچ کدام نگاه نمی کرد!

نه به خاک، نه به درخت، نه به آسمان و نه به خاک...

نگاه مسافر قبل از اینکه به آن سوی شیشه ی غبارآلودپرواز کند

                                      بر تصویر همسفر ، روی شیشه گیرکرده بود..!