کوچه ی خالی

تـَـوآنآ بُــوَد هَرکـِه بآ مآ بُـوَد

 
نویسنده : رویا - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
 

سلوووووووووووووووم..خوبین؟خوشین؟...چه خبرا...

مام خوشیم به خوشی شما....

ببخشید این چندروز وبمو اپ نکردم...راستش امروز با پدر و مادر و اهل بیت دعوا افتادم

که چی؟؟؟ که همه از کله ایران امدن دریا شنا کردن ما کناره خونمونه هنوز امسال نرفتیم

یه کله زدم

بعد مجبور شدند بریم

رفتیم منم دریا ندیده


هر چی شعرو بیتو از این جور چیزا بلد بودم رو ساحل نوشتم بعد یکم شنا کردیم جاتون خالی چه .... بودند

جاتون خاااااااااااالی..خیلی خوش گذشت....صبحا لب ساحل ...غروبام شهرنوردی ودوردور...

روز اول  خوب بود....روبروی هتلمون دریا بود....نصف شب وکله سحر...می رفتیم تو دریا...

روز دوم...صبح رفتیم یکم لب ساحل...وووی...اجی سوسولم که نمیومد تودریا می گفت  که سیاه می شم...منم همه وسایلمو از عینک افتابی تا کلاه کپم وبهش دادم تا نگه داره...شده بود جالباسی من...

همین جوری می رفتم ...مامانم هی می گفت:رویااااااا دور ترنرو...من اصلا گوش نمی دادم...

بعد یهو کرمم گفت..دیدم که مامانم ان قدر نگرانه..خودمو زدم به غرق شدن...رفتم ته اب شروع کردم به دست وپازدن...همه اولش باورشون شد...بعد دیگه نتونستم جلو خودم وبگیرم وخندیدم....بابام که می دونست من شنا بلدم اصلا باورنکرد...

مثل این عثده ای ها...رو شنا...یک عالمه چیزمیز نوشتم...

gorgan 0171 لب ساحل نشسته بویم..دوتاپسر ازکنارم رد شدن رو شنا نوشتن..

من ذوق مرگ شدم...زنده بادگرگاااااااااان..

 غروب هم رفتیم چالوس...بازارش...

وااااااای.....تو بازار بودیم...بابام یادش اومد که رفیق شیش دانشگاهش که باهم درس می خوندن ...خونشون چالوس بوده...ماروگرفته که من باید خبرازش بگیرم...

رفتیم تو کوچه شون..داشته باشین بابامو بعد 20، 30 سال هنوز یادش بود خونه دوستشو...

حالا رفتیم نمیدونستیم کدوم خونه است...ازیک پیرزنه پرسیدیم گفت خونه اول

رفت از یکی از مغازه ها پرسید..مرده  گفت که اینجارو فروختن رفتن تهران ....

باز باحال ترازاینا...اون پیرزنه بود ...مارو توراه دید گفت:پیداکردین ..مامانم گفت: گفتن که ازاینجارفتن..

پیرزنه گفت:اها فلانی  اینارو میگی....اره خیلی وقته رفتن..

یعنی...من که همون موقع نتونستم جلوی خودمو بگیرم زدم زیر خنده...اخه خیلی اوضاع پیرزنه داغون بود...بعد یک سال تازه می گه اینارو میگین...

ولی خدایی شهرعجیبی بودا...گرگان دم اذان همه مغازه هامی بندن...چالوس...اذان شد وتموم شد..همه سرجاشون بودن...ایول ملت روزه گیر

فرداش باید برمی گشتیم گرگان..برگشتیم هتل...صبشم رفتیم یکم لب دریا و...نزدیک 100 ،200 تای من واجیم عکس گرفتیم...

وسایل وجمع کردیم واومدیم....

سرپل بابلسر ...سرعت مون رو هوابود...صدای اهنگم گوش می خورد پلم خلوت بود که هیچکی نبود....مام اومدیم که ردشیم....یک ماشین باسرعت اومد از اون طرف ....

ماشین ا بهم خردن....مرده می خواست یکار کنه که به ماشین دیگه ای نخوره...ماشینو محکم کوبند به کناره پل...شیشش  شکست...دوتا از میله های کنار پلم در اومد...حالا پلیس اومد گفت:ما مقصریم...چون فرعی به اصلی بوده....هم باید خسارت طرف وبدیم وهم خسارت شهرداری ...

دهن شون سرویس با این پل ساختن شون...