کوچه ی خالی

تـَـوآنآ بُــوَد هَرکـِه بآ مآ بُـوَد

وب نوشته
نویسنده : رویا - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱
 

سلااااااااااااااااام..اینم وب نوشته...قلب

 پست قبلیمو دیدین..من میدونستم اخرش از تام وجری یکی می میره ...(خیلی باهوشم نه؟)قهقهه

 

می دونستین اخره میگ میگ هم میگ میگ می میره...چون پسره دیوید بکهام افسرده شده بوده ان قدر که فقط میگ میگ نگاه می کرده...بعد پدرش دیوید پول می ده که اخره داستان وسری تموم کنن  ومیگ میگ هم بمیره...این جدید ترین اخبار کارتونی بود....

 

بچه هااااااااااااااا ی عزیز یاهوم خرابه...باز نمی کنه ایدی و واس همین چندروزی نیستم...نیشخند

 

اخی...چقدرم شما ناراحت شدین.....کباب شدم...

ولی نصافا تنها کسی که می دونم الان چقدر منتظره....یکی از بچه هاست که  قرار بود بریم سایت ناهارخوران بسکت....بازی شرطی ...بغل

 

هی.....بچه ها ....دریا رفتنمون افتاد تو ماه رمضون.....سه روزه....میریم فریدون کنار...هورا

 

من می  خواستم بریم گیلان...رشت وبندانزلی..بااینکه  چندساله داریم گیلان می رم...ولی خیلی جنگل  های گیلان ودوست دارم..قلب.

 

نمایش نامه  جدید بهم دادن....تک نقشه...واااااااای اگه بدونین چقدر سخته این نمایش نامه...باید برا مهر اماده باشم...

 

چندروز پیش فامیلامون از جنوب اومده بودن....بعد رفتیم باهاشون ناهارخوران...بارون گرفت...یک پسر داشتن...پسره کاری بودهااا....اخه می دونین...داشت به من کمک می کرد که  وسایل وبیارم از پشت ماشینمون..بعد میگفت یک لحظه فکرکدم اینجا اشپزخونه ....واااای من که غش رفتم وقتی اینو گفت..قهقهه

پسره تو رویا سیر می کرد...شوت شوت بود....ولی خوشگل بودااا....غیبت نکنین ببینم....من بگم شما چرا؟ پشت پسره مردم ؟....خجالتم خوب چیزیه...

 

قرار بود امروز بریم تهران ...که این اجی....ما کلاس فیزیک داره ونمی تونه زیاد غیبت کنه....

 

اه بااین کنکورش....گندزد به تابستون مون ....

 

دیروز رفتم پارک شهر اسکیت بازی....یک پسره خیلی احساس بزرگی می کرد ...هی باسرعت از کنارم رد می شد....می خواست بگه منم می دونم اسکیت چیه...

 

منم نزدیک ابشارش...ستاره زدم...وووووووووو می خواست  ادای منو در بیاره رفت ستاره بزنه یک دفعه باسرعت افتاد...وااااااای که چقدر بهش خندیدم....قهقهه

خدا واس مامانش نگه اش داره چقدر مارو خندوند.....قهقهه

 

بچه هاااااا من اصلا دوست ندارم برم دبیرستان....راهنمایی خیلی توپ بود..بهترین مرحله زندگیم بود..ولی حیف به قول یکی از بچه ها...تواین دنیا سعی نکن به هیچ چیز عادت کنی....خنثی

بچه ها اینو خوب بخونین وجواب بدید:

ن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”
روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.
مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

شما بودید چیکار میکردید ؟؟؟ (البته خدا نکنه)

 

قابل ذکرست که اینو از تووبلاگ رضا برداشتمنیشخند