کوچه ی خالی

تـَـوآنآ بُــوَد هَرکـِه بآ مآ بُـوَد

 
نویسنده : رویا - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
 

 سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام...بعد...نمی دونم چندروز....دوباره سلاااااااااااااام..قلب

خوبید؟ ان شالله امتحاناتون تموم شد به لطف ایزد منان...من که امتحاااااااااااانم تموم شد...و الانم دارم یک نفس راحت می کشم...اوه

شروع اپ:نمی دونم بخندم یا گریه کنم............البته گریه کردم...گریه

حالم خیلی بده......................افتضاح...چرا؟ بهترین سالهای عمرم رو کنار بهترین دوستام گذروندم و باهمه شون خداحافظی کردم......تواین سه سال 31 نفربودیم...توی سه سال کنار معلم ها مون..از .صبح زود تاساعت 2...

اره...بازم تواستخر،کلاس های تفریحی ...یاشایدم خونه های همدیگه هم ومی بینیم...ولی این دیدن ها روزی 5 ساعت می شه؟

روزی 5 ساعت پشت میز...درس معلم ،تیکه های من ودنیا سردرس معلم، عوض کردن جای من ودنیا وارمینا ومهشید سر کلاس..

نصیحت های بچه مومن کلاس مون،اذیت کردن معلم هاااااااااا...شما نمی دونین ما تواین سه سال چه خاطره های که با هم نداشتیم؟

واقعا راهنمایی رو خیلی دوست داشتم..خیلی. چسب چسبوندن زیر دبیر دفاعی مون، پرتاپ قلک  وگرفتم  منفی از دفتر برای همه کلاس، پرتاپ سوسک روی دبیر هنر ومنع کل  کلاس ازدرس هنر تاپایان سال (حرف الکی)...پرتاب جامدادی وموشک و...

ما قرار بود بریم رامسر ولی چون 1 فاینال داشتم و2 مامان ارمینا گفت  که تازه از اصفهان اومدیم دیگه ولش...واس همین نرفتیم..

خوب حالا گوش کنین..

ساعت 8 صبح رفتیم مدرسه چون قرار بود بریم جنگل واسه جشن پایان تحصیلی مون...رفتیم زدیم رقصیدیم..

نزدیک 100 تا فقط عکس گرفتیم...با دوربین های مختلف...ژست های متفاوت...با هرکسی..از کل معلما تا کل بچه ها...نیشخند

بعد واسه مون کیک بزرگ فارغ اتحصیلان ایثار واوردن....بریدیم...باهاش عکس گرفتیم...خوردیمش وبعد بهمون بستنی دادن...ساعت 12:45 رفتیم فست فود باباطاهر...پیتزا  خوردیم وبرگشتیم مدرسه...همه ریختیم توکلاس مون...پشت میزهامون...منم اهنگ دردودل یاس وکه عاشقشم ...تاته زیاد کردم...فقط گریه کردیم...مخصوصا من .ودنیا ومهشید...بچه مومن کلاس مون..... همه باهم...

اینم از پستم...که قرار بود 23 باشه که دیگه به خاطره این مشکلات نتونستم...

تا اپ بعدی....بابایبای بای