کوچه ی خالی

تـَـوآنآ بُــوَد هَرکـِه بآ مآ بُـوَد

آن سوی پنجره
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 

دربیمارستانی،دومرد دریک اتاق بستری بودند.یکی ازبیماران اجازه داشت که هرروز بعدازظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت اودرکنار تنها پنجره ی اتاق بوداما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد وهمیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد.آنها ساعت هابایکدیگر گفت وگو می کردند؛ از خاطرات خانواده،خانه،سربازی یا تعطیلات شان باهم حرف می زدند.هرروزبعدازظهر،بیماری که تختش کنارپنجره بود،می نشست وتمام چیزهایی راکه بیرون از پنجره می دید،باشورواحساس  وبیانی صمیمی برای هم اتاقی اش توصیف می کرد.بیمار دیگر درمدت این  یک ساعت ،باشنیدن حال وهوای دنیای بیرون،جانی تازه می گرفت.این پنجره،روبه یک بوستان بود که دریاچه ی زیبایی داشت.مرغابی هاوقوهادردریاچه شنا می کردندوکودکان باقایق های تفریحی شان درآب سرگرم بودندو... مرد کنارپنجره این جزئیات راتوصیف می کرد،هم اتاقی اش چشمانش رامی بست ودرذهن خود به تماشای زیبایی های آن مناظر دل انگیز می پرداخت.روز هاوهفته ها این چنین سپری شد اما یک روز صبح، وقتی پرستار برای مراقبت وارد آن اتاق شد حادثه ای برایش سنگین وپذیرش آن دشوار بود.آری مرد کنار پنجره،مرد کنار پنجره آن چنان  به فضای بیرون  دل باخته بود که مرغ روحش به هوای آن سوی پنجره پرکشیده ورفته بود!                                                 

مرد دیگرازپرستار خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستاراین کاررا با رضایت انجام داد وپس از اطمینان از راحتی مرد،اتاق راترک کرد.آن مرد به آرامی وبادرد بسیار،خود رابه سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای زیبای بیرون پنجره بیندازد.بالاخره زمانی فرارسید  که او می توانست این دنیا را با چشمان خود ببیند.درعین  ناباوری او با یک دیوار مواجه شد! مرد پرستار را صدازد وبا حیرت پرسید چه چیزی هم اتاقی اش را وادار می کرده است که چنین مناظر دل انگیزی را هرروز برای او توصیف کند؟    پرستارپاسخ داد:(شاید او می خواست با این کارش به تو قوت قلب بدهد و امید به زندگی رادر دلت زنده نگه دارد.آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیواررا ببیند)).