کوچه ی خالی

تـَـوآنآ بُــوَد هَرکـِه بآ مآ بُـوَد

و بازهم کوچه خالیست
نویسنده : رویا - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
 

 به نام آنکه با تمام گناهانمان ،بازهم مارااز نعمت اش محروم نکرد..قلب

  سلام ...! خوبید؟ خوشید؟زندگی بروقف مرادتون پیش میره؟ لبخند

 

امروز خونه عمه ام بودم  تا ساعت1:00 ظهر خواب بودم هه هه هه نیشخند...خیلی سحرخیزم نه؟

دیگه ظهر حوصله خونه عمه ام و نداشتم اومدم خونه مون...

شب تولد...دوستم یا همون رفیق شیشم  شادی  ...بود

وای بچه ها ان قدر حالید ان قدر حالید که نگو؟ اولش رفتم تو هیچکی نبود شادی گفته  بود ساعت9 اینجایی...رفتم تو کادو رو گذاشتم رو میز...مامی اش گفت منتظرت بود تواتاقشه...

رفتم تواتاقش... آماده  آماده بود..

پنج دقیقه بعد ...سالار پسرخاله ی کج وکولش اومد تو...هه هه هه ...همین جوری بچه ها اومدن زیاد دوست نبودن چون ساعت 9 شب بیشتر بچه ها نمیان همون بروبش اکیپ خودمون و ...بقیه همه فامیل شون بودن ...

دیگه ساعتای 9:30همه اومده بودن ...نه کم بودن ونه زیاد ...

کیک اش و من وشادی به باباش گفتیم که گوسفند باشه...وای باید کیک شو می دیدین فقط می خندیدین...خنده

پایین عکس گوسفند نوشته بود :    شادی جان تولدتت مبارک

هه هه هه ... بعد موقع بازکردن کادو ...فقط من موندم و سالار و ارسلان(پسرعمه اش) و ویدا رفیق مون و سه چهار نفر دیگه ...من که قرار بود شب پیش شادی به خوابم ان قدر به مامیم گفتیم دیگه مامیم قبول کرد... داشتم  میگفتم ...جمع جمع مون 8 نفر بیشتر نبودیم آخه  دیگه ساعت نزدیکای 12 بودو همه دختر خاله ،پسرعمه ...ایناش بودن.

بعداینکه کادوهارو باز کردیم مامان ویدا اومد دنبالش...و ارسلانم رفت خونه شون فقط من موندم و اون

سالار خول وچل...با شادی همین جوری بیدار حرف می زنیم ...الانم بالپ تاپ  شادی آپ شدم...

شاید فکرکنید خستم اما اصلا نیستم...شادی ام همین طور.

بچه ها! بچه ها!

ایوب راگفتند صبرازکه آموختی گفت ازاینترنت ایران

          وقتی برگ های پاییز رو زیر پات له می کنی یادت باشه روزی بهت نفس هدیه می کردن

خوب دیگه  بابای ژیگل پیگل های من...تاآپ بعدی بابای.بای بای