کوچه ی خالی
مترسک گفت ای گندم تو گواه باش که مرا برای ترساندن آفریدند اما من عاشق پرنده ای بودم که از ترس گرسنگی مرد...
سلووووووووووووووووم...حالتون ؟احوالتون؟ شروع اپ: امتحاااااااااااااااااان دارم..کلی... وای...هفته بعد امتحانم شروع می شه...شاید تا 23خرداد نتونم اپ کنم....بروبچ ... ولی یادت نره نظر بذارین.......واسم دعاکنین معدلم 20 شه... اگه بیام وببینم نظر ندارم باتون قهر می کنم....قهر قهر قهر... بچه هااااااااااا سرماخوردم از هرچی قرص وداروام بدم میاد...از امپولم بدم میاد خیلی درد داره...(حتما الان شمام می گین پ از چی خوشت میاد نه؟) مامانم واسم .........چای اویشن درست کرده بود.........الهی قربونش برم می دونه از این چیزا نمی خورم واسم دارو گیاهی می خره... ان قدر تلخ بود....تمام امواتم جلو چشمام ظاهر شدن...اه تو هوابه این گرمی باید بشینم به جا بستنی چای اویشن بخورم... البته بعد امتحانم که تموم شد از سوپر دم مدرسه مون بستنی می خرم ...به کسی نگینا ؟ دلم واسه تون می تنگه............ منو یادتون نره....اگه یادتون بره منم ارزو می کنم ...تو خواب دست شویی تون بگیره.. پس تا 23 ...اخرین امتحانم که زبان..........بابای دوست جونیام... سلااااااااااام... خوشید؟خوبین؟چه خبرااااااااا؟ شروع اپ: بزاررین یک چی براتون تعریف کنم.... امروز زنگ تفریح خط کش دنیا و از پنجره پرت کردیم افتاد تو حیاط خونه مستخدم مون... بعد من ومهشید رفتیم از روی میز بالا که ببینیم کجا افتاد....همون موقع یکی از همسایه ها ...یک پسره سرشواز پنجره کرد بیرون و لبخند زد....من به خط کشه نگاه کردم که و خودمو زدم به ندیدن... بعد همونم وقع بای بای کرد ....و گوشیشو تکون داد...چندبار این کاروتکرار کرد ...دیگه دفعه اخرپنجره وبستم و به دنیا گفتم: یکی از همسایه ها داره کرم می ریزه..دیگه نرین دم پنجره بچه ها....الان یک ناظمی، مدیری ،میاد خر مارو می گیره...بی خیال خط کش شین زنگ خورد از پنجره پایین می پریم تو حیاط میاریم.... بعد اینو که گفتم نشستم ...پسره هم بی خیال نمی شد.........پرور ، بی ادب...همون موقع دبیر دفاعی مون اومد سرکلاس... تا اومد فهمید ...اومد دم پنجره پسره ام داشت مارو می دید....بعد گفت : با پسرا حرف می زنین؟ هیچی...حالا بیا ثابت کن که مابه خاطر خط کش دنیا دم پنجره بودیم...بعد گفت زنگ که خورد مهشید ویکی از بچه های دیگه برن دفتر...هرچی اتفاقه سر کلاسه دفاعی می افته...اه خیلی هم از اش خوشمون میاد...باز دوباره اسم کلاسمون رفت دفتر... خوش حال بودم که حداقل یک دفعه به قول خودشون تو شربه پاکردن...اسم منو دنیا نبود..اما ناراحت بودم چون این دفعه پای مهشید گیر بود.... تا زنگ هرچهاتامون دپ بودیم....لحظه شماری می کردیم که زنگ بخوره این زنه بره بیرون... بعد که زنگ خورد....دنیا گفت:چرا ناراحتین راستشو می گیم می گیم خط کشم افتاده بود پایین؟ بعد ارمینا گفت:بعدشم میگیم رفتیم ببینیم کجا افتاده... اینم از نخبه های کلاسمون ...مهشید گفت: خانم های باهوش .حالا راستشو بهش می گیم ....مثلا اونم باور کرد بعد نمی گه...خط کش ات چه جوری افتاد توحیاط ؟ بعد دنیا گفت: میگیم از دستمون افتاد...دیگه اعصابم خورد شد وگفتم: اها اونم می گه...شاخ دارم یا دم دارم یا شاید عرعر می کنم...باهوش نمی گه خط کشت کجا بود که افتاد پایین بعد باید همه چی و شرح بدی...که مازد به سرمون دوستمون وسرکار بذازیم وخط کششو پرت کردیم بیرون... اونم می گه :منم الان می زنه به سرم ....شما رو از مدرسه پرت می کنم بیرون... اه میگن عقل که نباشد جان در عذابست....قراره فردا بیاد ناظم مون سرکلاس مون... ببینیم تا فردا چی پیش میاد...تا اپ بعدی بااااااااااااااااای... سلاااااااااااااااام. خوفید؟خوشید؟ دلم براتون تنگیده عجیف........... شروع اپ: اول روز مادروزن و به همه ی مامانا تبریک می گم................ایشاالله سایه تون همیشه بالای سر بچه هاتون باشه.... مخصوصا مامان جونی خودم............واقعا عاشقشم...دیگه ببخشید دیر شد این روزا فقط امتحان داشتم ونمی تونستم بیام نت.. جونم جشن....بزنید به کوبید...برقصید این جا همه چی درهمه...شادباشین.... سوت سوت دست خانوما دست اقایون رقص حالا برعکس شنبه یک سوتی دادم به معلم علوم مون گفتم:ان شاالله همیشه زیر بچه هاتون باشین.........خیلی خندیدیم ولی... خوب چیکار کنم....یک دفعه اومد... یهو حالم گرفت...ارمینا میره هنرستان...من ایشاالله میرم تیزهوشان...مهشید میره ساعی...دنیام میره مدرسه عمه اش....همه داریم پخش می شیم... نمی خوام..........من دوباره بچه هامون ومی خوام....چقدر بده بعده سه سال بخوای از بهترین دوستات جداشی... داشتیم باهم مسخره بازی می کردیم تومدرسه یک دفعه نوک مداد نوکی ارمینا کشیده شد تودستم.......دستم خونی شد... مدرسه مون فقط چسب زخم داشت...(کل مدرسه شون فقط یک چسب زخم دارن) کلی چسب روش خالی کردم بعد روی همه ی چسب هارواسمای خودمون ونوشتیم... می خوام سه ماه تابستون برم خونه مامان بزرگم مشهد..............اخ جون... شایدم یک دفعه زد به سرم نرفتم.... ضد حالم نه؟ اخه می دونین ....پنج شنبه این هفته خالم نامزد کرد..........بیب بیب هورااااااااااااااااااا ولی چه فایده ما که چون هم مامانم کلاس داشت وهم من وهم خواهرم امتحان داشتیم نتونستیم بریم مشهد....فکرکنید ....مامانم خیلی ناراحت بود که دراین روز به این خوبی کنارخالم نبود... ان قدر پنج شنبه دپ بودم....اخه می خواستم قند بالای سر عروس که اونم خاله کوچیکم (عشقم) بود ....بسابم...اما نشد..البته می گم خاله کوچیکم....کوچیک نیستا فکرنکنین 4 سالشه...بیست وشیش سالشه... من تابه حال نرفتم اتاق عقد(مثل این اتاق عقد ندیده ها) خوب ندیدم دیگه؟ مگه چندبار عقد کردم که دیده باشم.... ولی قول می دم همه ی شمارو واسه ی عقدم در سال های خیلی دور ...دعوت کنم تا مثل من عقده اتاق عقد نرفتن نداشته باشین.... خووووووووووووووووووووب....تا های دیگه بای... dar keshvare ma shahi bud ke baraye sargarmie khod yek bazi sakht ke 2nafar ruye tarazu beravand va harkas ke vaznashkamtar bud koshte shavad.az bakhte badam mano yaram ruberuye ham oftadim man baraye inke yaram zende bamanad10 ghaza nakhordam .ruze mosabegheman sabok shodam ghafel az inke yaram be payash vazne baste bod ... سلااااااااااااااااااام... دلم براتون تنگییییییییییییییییییده بود عجیف... ای بابا من که توپست قبلیم گفتم :می خوام درس بخونم...باز چرا می پرسین کجابودی؟ خیلیم شما چشم انتظار من... اول خبر از مدرسه...پنج شنبه رفتیم اردو...اول رفتیم بازار مرزی اینچه برون بعد رفتیم جنگل کردکوی... جااااااااااااااااااتون خالی بود...کفید بد جور راستی...مدیرمون اول سال یادتونه کلاس مارو اورد روبرو دفتر...پشیمون شد فک کرد مارو بیاره روبرو خودش درست می شیم... دیروز دوباره ماوربرد بالا...دقیقا این کلاسم...اخرش یک پنجره داره دقیقا روبروی خیابون مدرسه مون...زنگک دفتر من و دوتازا دوستام دم پنجره بودیم مسخره بازی در می اوردیم اهنگ می خوندیم...کسیم نمی فهمید صدا از کجا داره میاد اخه ما طبقه دوم بودیم...ان قدر خندیدیم...البته من به بچه هایی که میره دم این پنجره میگم ترشیده های کلاسمون ...البته ما اصلا دم پنجره نمی ریم ...فقط تو حیاط پلاسیم.. راااااااااااااااااااستی بچه ها گل عشقم کریستین و داشتین تو بازی با بارسااااااااااااااااا....بارساااا سوسک شد؟؟؟چی نشندیم....ادم گلاب بزنه بره بیرون اما این جوری گل نخوره... اهااااااااااا راستی یک راه جدید پسرازاری.... توی یه بوتیک که فروشندش پسره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید خوشتون نیومدو برید.... به خدا خیلی توپه... تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه پسرا شاخ بذاریید این یکی واااااااااااقعا جیگره... دخملیییای عزیز بتون توصیه می کنم وقت عزیزی که می دونین دارین هدر می دین و به جای لاو ترکوندن بااین اقا پسمرا ....یکم مسخره شون کنیین... خوب تا پسرا حمله نکردن........ من در رفتم...هرچی شد پای خودتون...من حرفی زدم...؟نه؟ شما شنیدین ؟نه؟ پس رویا دیدن نه دیدین... باااااااااااااااای.... سلاااااااااااام.خووفید؟خوشید...؟ وااااااااااای بچه ها فردا امتحان عربی دارم....خیلی وقته دیگه نمیام نت می خواستم در س بخونم وا سه تیزهوشان اما ...نت و گذاشتم کنار خودمو با بسکتبال وبیرون رفتن و...سرگرم می کنم..اصلا دل ودمامغم از عید به بعد گرخیده...نمی دونم چرا تازگیا این جوری شدم...خیلی می خونم ها اما در حد تیزهوشان حوصلم نمی کشه ...راستی ...امروز بابچه ها قرار گذاشتیم رو پای معلم هنرمون سوسک پلاستیکی بندازیم شنبه رفتم دندون پزشکی ....باید دندونمو پر می کردم 7،8 تا ،یکی شم عصب کشی داشت..فکرکنین ....نمی دونم من هرشب مسواک می زنم...دکتره هرجا کم می اورد با دندونام کشتی می گرفت اون جا به هرچی دندون پزشک،دندون و همه چی تو دلم فوش دادم... ای بابا هر وبی دور میزنم مطلب عشقی چرت و پرت خوب منو عربی صدا می کنه....تا اپ بعدی....باااای..... سلاااااااااااااااااام...خوبین؟خوشین؟ عید بتون حالید...سیزده رو به در کردین...؟ شروع اپ:بااااااااااااااااااز روباره مدرسه ها باز شد...دلم خیلی واسه بروبچ تنگ شده اما نمی خوام...باید ساعت 6 صبح بیدارشی...وااااااااااااای تازه امروز رفتیم مدرسه همه معلم ها واسه خودشون تاریخ می زنن امتحان می گیرن... معلم فیزیک تیزهوشان مونم گفت : هفته بعد که تموم کرد درسارو می خواد هر جلسه امتحان بگیره تا امتحان تیزهوشان... هییییییی ما چقدر بدبختیم...؟ امروز کلاس فیزیک داشتیم ..اخرحیاط مدرسه مون یک جارو دسته بلند هست برش داشتم روش نشستم...بش می گیم جارو هری پاتر ...من میشم هری ...فاطمه ام میشه هرمیون... واااااااااای وقتی منو فاطمه نشسته بودیم معلم فیزیک مون از در مدرسه اومد تو مارو دید ....یک ژسی گرفت بعد شروع کرد به خندیدن..مرد شاده اصلا... ولی خیلی خندیدیما...فردا هم...هرزنگ یک امتحان داریم.... این معلمای خون اشام مون ...اصلا مارو می بینن یاد امتحان می اوفتن...من که ان قدر درس خوندم هنگ کردم ...کم مونده از دود بلند شه... معلم ریاضی مون ان قدر که هوله...تا میاد میگه کجا بودیم؟ امروز که ما نفهمیدیم کی اومد داشتیم حرف می زدیم ...یک دفعه گفت:خوب...کجا بودیم؟ وااااااااااای ...بعد 20 روز نه سلامی ...سال نو مبارکی...اصلا دیوانه کننده است این موجود... سلام....خوبید؟خوشین؟چه خبرااااااااااااا؟ عیدتون مبااااااااااااااااااااااااارک..........به قول کلاه قرمزی:تولد عید شما مبارک تولد عید شما مبارک... امیدوارم هرجا هستین ...بتون خوش بگذره... ...بچه هاااااااااااااا یک خبر توپ دارم....فکرکنین...دیروزغروب بله برون پسرعموم بود...فکرکنین..........من وخواهرم به این عید می گیم عید بخت ....خالم و پسرعموم و دخترعمه ام ..فکرکنین...چه عید جالبی....اصلا هنوز تو شکم همه باید همین عید امسال باشه ...ولی بچه ها من نمی خوام برم عقد پسرعموم و علوسی دخترعمه ام فقط می خوام برم علوسی خالم.... مدرسه مون ..می خواست تو ایام عید هم کلاس تیزهوشان بیایم...ماهم گفتیم نه...بعد قرار شد به جاش از 3 تا درس علوم ،ریاضی،ادبیات روز 30 تست از هرکدوم بزنیم...اینم از تعطیلات...عیب نداره ،من هم درس مو می خونم و هم خوش گذرونیم و می کنم....به قول معلم ها...به این میگن تعطیلات سالم... من که واسه دقیقه به دقیقه ی این عید نقشه کشیدم...نصف درس ،نصف خوش گذرونی و البته شیطونی و اذیت وازارهم جزوشه..............اصلا زندگی بدون اذیت و ازار معنی نداره ستاره بختتان بالا بچه ها راستی......... خیلی دلم می خواست عید و به یک نفر تبریک بگم.......اما حیف نمی شه...چون نه غرورم اجازه می ده...نه دیگه تحمل شماره زشتشو ..رو گوشیم دارم...این همه ادم مهم و هستن که به شون عید وتبریک می گم.... نبوکد نصر با افتخار و جبروت مى گوید: ببینید....اینا همه رو رفتم گشتم واسه تون اوردم تا بفهمین....چقدر کوروش جیگر بوده...........من عاشقشم خوب دیگه تاپست بعدی ...............باااااااای سلااااااااااااااام.حالتون خوبه؟ چی کار می کنین؟ چه خبراااااااااااااا؟ شروع اپ:واااااااااااای بچه ها فکرکنم امروز اخرین روزی بود که رفتم مدرسه....اخه کی حوصله ی مدرسه داره... بچه ها...امروز یک خبر شنیدم رو فضام....گفتم عروسی دخترعمه امه ....اونو ولش...امروز بی بی سی اخبار رسید که عقد خالمه ................وااااااااااااای دارم میرم رو هوا ان قدر که خوش حااااالم... بچه هااااااااااااااااااا...امیدوارم عید بهتون خوش بگذره..دعاکنین به منم خوش بگذره...باش؟ اخ جون دختر خالمم می بینم...............وای چقدر توپ. راستی بچه ها ...پریسا رفیقم رفته مکه....یک عالمه دعا نوشتم تا برام دعاکنه...یکی ازدعاهام این بود که ملکه انگلیس بشم...........هیییی می خندی؟؟؟ بی ادب......محبوبه هم خندید...هه هه هه ...بی ادبا مگه چیه؟دعای دیگه ؟مگه شما دعاندارین؟ خوبه من به دعاهای شما به خندم... راستی یک شنبه تو کلاس فیزیک ...دبیرمون واذیت کردیم...واااااااااااای نمی دونین چقدر حال مید ه ...فکرمی کنم اگه بچه زرنگ و تیزهوشانی مدرسه مون نبودیم....تا الان هزار بار مارو انداخته بودن بیرون با این شیطناتمون...... ولی ...درسته مارو دعوا می کنن...ولی به حالش می ارزه... خوب تا خبردیگه ....واپ بعدی بابای........ سلاااااااااااااااااااام. شروع اپ:بچه هااااااااااااا عید...........اخ جونم عید داره میاد. شما وسایل عیدتون و گرفتین؟....من همه چی و خریدم غیراز ...کفش،واقعا هیچ کفشی باب میل من نیست ،هرچی کفش فروشی بود رفتم اما همه شون برام جذابیتی ندارن...نمی دون من چرا این طوری شدم؟..........به قول مامان می گه بایدیک کفش برات از مریخ نازل بشه... می بینین چه طوری سوژه خنده ملت شدیم؟....راستی ما عید جایی نمی ریم..چون عروسی دخمل عمه امه و...فامیلامون همه میان گرگان....بچه ها یک چی بگم بین خودمون به مونه امابودن یک نفر توعید دپرسم میکنه.... اصلا دلم نمی خواد پسرعموم و ببینم ...ازش بدم میاد....اما مشتاق دیدن یک نفرهستم اونم دخترخالمه... دعا کنین که سال 91 خیلی قشنگ تراز سال 90 بااااااااااااااااااااشه...دعا کنین... بچه هااااااااااا ...دارم یکی از دوستام تو مدرسه سرکار می ذارم. نمی دوینین چقدر ما می خندیدیم...اصلا من چهره جذاب کلاسم ... تازه فکرکنید که ازطرف بروبچ به عنوان نماینده کلاس هم انتخاب شدم من ومهشید ....کلاسی که نماینده اش منومهشید باشیم....دیگه کلاس وخودتون حدس بزنین چه طوریه. راستی امروز امتحان حرفه داشتیم...دو دورهم خونده بودم اما همین که اومدم تو کلاس دیدیم دوستام دارن یک صفحه ای رو می خونن که من اصلا ندیده بودم...یک دفعه فهمیدم ...دو صفحه رو ندیدم...وای نمی دونین چقدر بد بود لحظه ای که فهمیدم ..من که دودور خونده بودم ..تازه دیشب بیرون دور دورهم رفته بودم...ان قدر که خوش شانس بودم سه تا سوال اومد ازاون قسمت وبا یاری و همکاری دوستان ...نوشتم و اخرشم شدم75/7 از 8...هه هه هه تااااااااااا اپ بعدی بای سلاااااااااااااام... شروع اپ: تولد تولد تولدش مبارررررررررررک......جاستین جونم تولدت مبارک عشقمممممممممممم.... 4 بهمن تولد جاستینم بودددددددددددددددد...ببخشید فکرکنم یکم زیادی دیره...اما مهم نیست مهم جاستینه ..که تولدشه تفلده ...تفلد تفلدش مبارک ....................... اینم جشن تولدجاستین جونم............همه تون دعوتین.....فقط باید بترکونین راستی غیراز کادویی که واسه جاستین می خریین ...باید واسه منم یک اسمارتیز به خرید... نمی دونین من چه علاقه ای به اسمارتیز دارم . راستی بچه ها ....اول کادو ،بعد کیک...پس اگه کادو نیارین ...اصلا راه تون نمی دم... سلاااااااااااااااااااااااام.... شروع اپ: بچه هاااااااااااااا....چهارشنبه امتحان میان ترم زبان داشتم...وامتحان اماگی دفاعی......چقدر ازاین درس من بدم میاد... پنجشنبه امتحان دینی داشتیم خیلی توپ دادم...بعد امتحان مارو بردن ناهارخوران، متاسفانه..وازشانس بد مابه علت اینکه اکثرمدارس روز پنجشنبه تعطیل هستن ...توی زمین بسکت پسرا داشتن بسکتبال بازی می کردن ..خلاصه دوتا زمین کنارهم دیگه است و دوتا سبد بسکتبال ...مااین طرف و اونا اون طرف ...من و دنیا و مهشید توپ گرفتیم وبسکتبال بازی کردیم...یک بازی توپی کردیم...مامان. سه شنبه از دبیر امادگی دفاعی مون پرسیدم که امتحان فردا ازکجا تاکجا؟هزار بار گفته بوداما یادم نبود ..خوب من چی کارکنم؟بعد بم گفت:رویا عاشق شدی؟ بعد گفتم :اره،عشق بنده به معبود...خیلی خوشم میاد سرکارش می ذارم بعد گفت:هزار بار گفتم..باز میای می پرسی.ازش بدم میاد...ولی خیلی اذیتش کردیم ها!یعنی خوب بعضی وقتا دوستش دارم .. تااپ بعدی..............بای. سلام ...بچه ها خوبین خوشین ...سلامتین..؟؟ بچه ها...سه شنبه، گرگان برف میومد...هوا ان قدر سرد بود واین جا روتعطیل کردن... بچه ها...شما هم شنیدین در مورد2012 که بعضی ها..میگن زمین نابود میشه... شنیدین؟ نگین ..که باور کردین...من واقعا عادت ندارم هر چی که می شنوم باورکنم...واصلا هم اعتقادی به این موضوع ندارم... ولی ...اگه یک هزارم % هم درست باشه...می دونین چی می شه؟ من کلی ارزو دارم...می خواهم دکترشم...می خواهم برم بهترین کالج های انگلستان درس بخونم ... می خواهم بهترین تاتریست جهان شم و می خوام..ومی خوام....نه بابا همش الکیه 21 دیسمبر 2012 هم می بینیم ... شرت می بندم باهاتون اگه جهان نابود نشد...تو وبلاگم جشن می گیرم... راستی بچه ها ...با دنیا قهرم... قهر ... قهر... قهر...تقصیر خودشه... بچه ها یک ماه دیگه عیده....وااااااااااااااااااااااای....نمی دونین چقدر خوش حالم .من که از 24 دیگه مدرسه تعطیل...کی حوصله داره دم عیدی پاشه بره مدرسه... تا اپ بعدی ...........بای. سلام بروبچ...وااااااااای ..نمی دونید گرگان این روزااااااااا چه خبره. برف میاد...وماهم میریم ...ادم برفی درست میکنیم...برف بازی می کنیم...واااااااای نمی دونید چه قدر خوش می گذره.هفته پیش هم تاسه شنبه به خاطر برفا تعطیل بودیم..امروزم که می بینید اومدم وپست میذارم تعطیله البته فقط راهنمایی وابتدایی ها...هه هه هه خواهرم چون دبیرستانه امروز رفت مدرسه...برف نعمت بزرگی است ..بیایم قدران را بدانیم...ودر تعطیلی مدارس سهیم باشیم. چندروز پیش تو کلاس فیزیک بودیم(فیزیک تیزهوشان).من سوم راهنمایی ام....دبیر مون گفت که اگه .. تو امتحان تیزهوشان رودو تا گزینه شک دارین ...یکیشو بزنین ..بالاخره فوقش یکیش درسته دیگه..همون موقع من دستم وبلند کردم وگفتم اگه رو هرچهار تاگزینه اش شک داشتیم چی؟گفت:کلأ امتحان ندی سنگین تری.... بچه ها بعضی وقتا ازخودم قطع امید می کنم که دبیرستان تیزهوشان قبول شم....اخه خداییش خیلی سخته...مااگه شانس داشتیم اسم مون شمسی خانم بود. راستی کارنامه مو گرفتم....راستی کارنامه مون امسال ...سه تا ستون داره...خیلی وحشتناک شده... 64/19شدم.. بد نشدم دیگه ...نه؟ هه...مثلا سوم راهنمایی هم ها...درسا سخته دیگه.... راستی ...عنکوبت داره....ازدواج می کنه...ولی خیلی بچه ها...دهنش بوی شیر میده...تازه 17 سالش شده رفته زن گرفته.....به ماچه...خداروشکر بی خیال من شد....ولی خیلی دوست دارم ببینم این زن بلانصبت خوش بخت کیه که رفته زن اون شده؟ راستی ...چندروز پیش سرزنگ قران بودیم ....معلم مون گفت :رویا بیا اینجا...دنیا گفت :نرو.بعد گفت:چرا بیاد؟ بعد معلم مون گفت:بیا کارت دارم..منم گفتم: خوب چی کاردارین.فکرمی کردم می خواد بازبگه دارین حرف می زنین...بعد گفت:بیا می خواهم اسم بچه های که حرف میزنن وبنویسی حداقل این جوری کمتر شر به پامی کنی....دیگه منم رفتم...از اونجاهم بادنیا حرف میزدم ...واسم هیچکی ونمی نوشتم... وای ان قدر...راهنمایی دوران شیرینی !نمی دونین که....معلم هامون واذیت می کنیم...شربه پامی کنیم...می خندیم...اصلا یک حالی داره... دیروز رفتیم من وخواهرم ادم برفی درست کردیم...چشماش مهره های ابی وقرمز گذاشتیم(آبی به خاطر استقلالی ها وقرمز واسه پرسپولیسی ها) ودماغش ...هویج . اگه برام نظر نذارین .....منم دعا می کنم شب موقع خواب دست شویی تون بگیره.خوب دیگه تا آپ بعدی بابای. سیلاااام...خوبید؟ خوشید ؟زندگی رو وقف مراد هست؟؟؟ راستی ...شنبه هفته بعد تولد یک بنده خداییه...خواستین بهش تبریک بگین تو نظرااااات. بچه ها...چندروز پیش تو کوچه مون بودم ...داشتم میرفتم خونه مون که یک دفعه یک سوسک رو به موت دیدم که فقط پاهاش تکون می خورد منم یک جیغ کشیدم سوسکه سکته کرد ... تو دنیا از دوتا چیز ..خیلی می ترسم ..حتی بیشتراز فیلم ترسناک اونم یکی سوسک ویکی ازجوجه...از جوجه هم خیلی می ترسم...می دونین من یک پسردایی دارم ...که همیشه در حال نقشه ریختنه که منو چه جوری به ترسونه...یک روز تواتاق دخترداییم بودم ..یک دفعه دیدم دستش سوسکه...اه اه اه نمی دونم چه جوری چندشش نمی شه بال های سوسک و میگیره تو دستش....اومد جلوی من...منم گفتم:اگه نبریش کنار یک جیغ میکشم زن دایی ...به دوقسمت مساوی تقسیمت کنه.اونم گفت:من یک سوسکم اومدم انتقام مو ازت بگیرم رویا...دلم می خواست همون موقع خفه اش کنم... نه واقعا؟به نظر شماسوسک وحشتناک نیست؟؟؟ سلام بروبچ .......جیگر وباهال پرشین بلاگ...که این تواین یک ماهی که من امتحان ترم داشتم ...اومدن به وبلاگم سرزدن ونظر گذاشتن بچه ها امتحان انشا داشتم ...یک سوال ومونده بودم ...از رفیق فابریکم پرسیدم گفت اشکار من فکرکردم میگه اشکال نوشتم اشکال......ای خدایا ما تو هیچی شانس نداریم حتی تقلب...اه... اخ جون ...امتحانا تموم شد...هورا... هورا..راستی بچه ها بازی اس اس با مس کرمان ...اصلا قبول نبود...داور وخریده بودن...من اعتراض دارم....اس اس سرور همه است... بچه ها راستی خیلی تلاش کردم که دوباره کریم خان زند واسه ی امتحان تاریخم بیاد توخوابم ....اما نامرد مگه اومد... راستی بچه ها هفته یعد یک روز درمیون تعطیله ....من ودنیا ودگر بچه ها ...کل هفته رو تعطیل اعلام کردیم...ببینید همه چی زیر دست ما دانش اموزا است... سلام.درود بر کورش بزرگ که بااینکه رفت اماشب یلدا رو بر همگان تقدیم کرد. راستی ...بچه ها از هفته سوم دی امتحان ها مون شروع می شن...پشت سر هم ...واسم دعاکنین معدلم توپ بشه...من دیگه برم ...بابای. یلدایعنی یادمان باشد که زندگی آن قدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر باهم بودن را باید جشن گرفت. به این شعر توجه کنید ...برای من ورفیق شیشم سروده شده... دنیامی می دونی توقلبم می مونی دریای اتیشی ....رویای بارونی دستامو می گیری دنیامو می بازم دستاتو می گیرم رویام ومی بازم به افتخار ...شاعرش وخودم ورفیق شیشم(دنیا) سلااااااااااااام.بروبچ باهال بروبچ عزیز من به اتفاق رفیق فابریکم دنیا وبلاگ antiboyرو مدیریت می کنیم اونجا هم سری بزنید ممنون می شیم. www.donyaghahreman.blogfa.ir سلام بروبچ گل باعرض تشکر از نظرهای خوب تون ...راستی بعضی از دوستان گرامی ..موقع ارسال نظر لطفا فرهنگ دیپلوماتیک و شخصیت تون رو زیر سوال نبرید.باتشکر مدیر وبلاگ .(رویا) سلاااااااااااااااااااام.وای بچه ها امروز برف اومد گرگان دلتون بسوزه!ا داشتیم برف بازی میکردیم یکدفعه برگشتم یکی برف زد توصورتم ....هرچی برف بود رفت تودهنم...بعدشم پسره ...میگه ببخشید می خواستم به دوستم بزنم نمی دونم چرا به شما خورد یک دفعی شد! منم می خواست بگم منم الان یکدفعی یکی بزنم تو اون کله غناست خجالتم خوب چیزیه واقعا!ان قدر عکس گرفتیم ...من وداداشم یک ادم برفی درست کردیم شال گردن مو نیاز داشتم گردن بمدمو دراوردم توگردنش انداختم...یک ادم برفی جذابی شده بود...بعد رفتیم روبرفا دارز کشیدم پروانه زدم...انقدر توپ بود... عنکبوتم دیدم ...هه نمی دونید عنکوبت کیه؟ دیگه!!! نمیگم توکف بمونین...! اوناییکه می دونن بعدن براشون پست رمز دار میزارم تعریف می کنم...! داشتم میرفتم سمت ماشین مون ...هویج وچشم های ادم برفی وبیارم دوباره اون پسر پورو ودیدم نیشش تا بناگوشش باز بود پسره مرغ!! مثل ارواح خبیثه جلوروم ظاهر میشد ...بابام ومامانم که براخودشون قدم میزدن ...!یک جا پام سرخورد پوتینم گیر کرد به سنگا داشتم پرت میشدم ...اخه نمی دونید خیلی صحنه ی توپی بود واسه عکس گرفتن... اخرشم تو عکس درحال پرتاب شدن افتادم.!! شانس که نداریم یک صحنه توپم که گیر میاریم واسه عکس این طوری میشه!! توبرف بازی معلم زبان (کلاس زبان)...چند ترم یشمو دیدم ...وای می خواسم بهش بگم اون گوشیت تو حلقم. هی گوشیش زنگ می خورد هی می رفت حرف میزد...به خدا زنگ خور گوشیش از 118 بیشتر بود و ماخبر نداشتیم ... امروز روز خیلی توپی بود حال داد در حد فضا...!و کوچه ی خالی من همیشه خالیه ... خالی خالی! من باخودم حال میکنم با کوچه خالیم ...با رفیق شیشام سلااااااااااااااااااام. وای!!! بچه ها پشت سرهم امتحان هایمیان ترم دارم. چندروز پیش امتحان تاریخ داشتیم...ان قدر که خوندم، شب خواب دیدم کریم خان زند داره بهم اس ام اس میده. تو شوک بودم .رفتم مدرسه برا رفیق هام تعریف کردم...از خنده روده برشده بودن ،دوستم میترا می گفت شاید کریم خان عاشقت شده اومده بودم مقدمه چینی ان قدر خوابم خنده دار بود...وای ! می خواهم یک کتاب بگیریم تمام اتفاقات مدرسه وخونه وهمه رو توش بذارم..به جان خودم چه کتاب پر فروشی میشه...! سلام بچه ها.حالتون خوبه زندگی بروقف مرادتون پیش میره... وای بچه ها ...چند روز پیش دفاعی داشتیم. سر کلاس قبل اینکه دبیر مون بیادگرفتم ادامس تو دهنم وگذاشتم روصندلی دبیرمون ، ...وای ان قدر حال میده..معلم آزاری... دبیرمونم اصلا این خیالش نبود اومد نشست وقتی من زدم زیر خنده سلام بشه های باهال وجیگرپرشین بلاگ...من اومدم دوباره باخبرای تازه ... وای بچه ها!ان قدر مدرسه حال میده ...نمی دونید فقط میشینیم می خندیم ... چند روز پیش زنبور اومده بود تو کلاسمون ...ماهروقت زنبور میاد توکلاسمون ...فقط می خندیم بعضی بچه های کلاسمون اززنبور میترسن وشروع میکن جیغ جیغ کردن...ماهم میشینم می خندیم...سرزنگ علوم بودیم...یهو زنبور اومد باز بچه هامون شروع کردن به جیغ جیغ ...وای دبیر علوم مون هم بازنبوره کشتی میگرفت...من ودوستامم می خندیدم...یک دفعه دبیرمون پاک کن دوستم و پرت کرد به سمت زنبوره افتاد بالای تلوزیون کلاسمون...هیچ صلاحی قشنگ تراز پاک کن پیدانکرد تااینکه دوستم کتاب شو زد توسره زنبوره وافتاد مرد...حالا پاک کنه دوستم اون بالاست انگارنه انگار..زنگ تفریح که من ودوستم ارمینا ومهشید رفتیم تو حیاط رفیقم دنیا رفت بالا و پاک کن دوستم واورد...مام بهش می گفتیم: دنیا قهرمان بچه ها.درسته من استقلالی هم اما ...اخبارتمام فوتبال ودارم... بچه ها!بچه ها! اصلا بازی رو داشتید ...اون از اس اس که پرس پولیس و ترکوند ...اینم از منچستر که چلسی و سوراخ سوراخ کرد.دم همشون گرم!ا بچه های عزیز ودوست داشتنی ... سلام دوستای عزیز خوبید؟ خوشید؟ شروع آپ من رویام که تواین دنیا مجازی یک کوچه خالی بیشتر ندارم... این چندروز که پست نذاشتم مسافرت بودیم رفته بودیم بندرانزلی...گفته بودم که هفته اخرشهریور مخ مامی و بابام وزدم که بریم دریا. وای جاتون خالی کیف داد...صثبح زود بلندمیشدیم میرفتیم سرعین واردبیل ورشت واطراف و میگشتیم شبام روبروی ویلامون دریا بود میرفتیم تو آب رفتم روشنابزرگ اسم خودم و اسم اکیپ بروبچ مون و نوشتم بالای اسامی مون نوشتم گرگان گروپ... منم دریا ندیده راستی! راستی! دوستان عزیز استقلالی بازم مثل همیشه استقلال برنده میشه! یعنی آدم بره توزیر زمین بادبادک هواکنه ولی مثل این پرس پولیسی ها 2_0 از اس اس نبازه! هوهو!سوت سوت...اینم به افتخار خودمون ان قدر میگم تا شمادوستان عزیز پرس پولیسی سوسک شوید! راستی ویلاکناریمون یک تالارعروسی بود...هرشب عروسی داشتن مام بعد اینکه از لب ساحل برمیگشتیم من میرفتم دم پنجره تاببینم ...فوضولی.خلاصه توحیاط تالارپرمهمونای خوشگل و شیک بود ...جای خنده دارش اینجاست که ..موقعی که عروس ودوماد از سانتافه شون پیاده شدن ،عروسه جلوجلو میرفت وقتیم که واردشدن نه دستی هورایی حالاتوعروسی های ماعروس دوماد که میان ...من وخواهرم سوت میزنیم ...هورامیکشیم ..همه دست میزنن...حالا عروس دومادکه واردشدن عروسه رفته کنار مامان باباش ،دومادم کنار دوستاش..یعنی جالب بود این عروسی.. یک باردیگه برد تیم قهرمان استقلال تهران رو به همه تبریک میگم. خوب دیگه...حوصل موسل ندارم...بابای.. سلام به روی ماهتون..من اومدم ...دوباره. شروع آپ وای! بچه ها این دوسه هفته توپید . اول رفتیم محمود آباد...شناکردیم ،عکس انداختیم،سنگ پرتاب کردیم تواب،شیطونی کردیم....هه هه هه! بعد رفتیم عباس آباد بهشر ..جنگل ناهار خوردیم بعد سوار اسب شدم ...بااسب کلی عکس انداختم. بعد با قایق پدالی رفتیم نزدیک قله های فشارشکن صفوی... که چون بناهای شاه عباس صفوی اونجاست به خاطر همین اسم عباس آباد گذاشتن... هی! بعد چندروز که گذشت...رفتیم عروسی پسرعموم...وای ان قدر حال داد جاتون خالی...پسرعموم شب عروسی ان قدر تغییر کرده بود ...بعد همون جارفتم یک گوشه نشسته بودم تو کناره باغ بعد گفتم خدایا یعنی میشه ماهم یک روز تواین لباس باشیم؟...همون موقع پسر عموم ازپشت اومدو خندید و گفت: لباس دومادی ؟تو خواب ببینی! منم گفتم: بانمک !منظورم لباس عروس بود بعدم شوخی کردم مگه مغز خر خوردم زندگی قشنگم و ول کنم برم عقل مو بدم دست یکی مثل تو؟ چیش می بینین! یک پسر عمودارم ...اخر من میبرمش مرز ایران میدم به این افغانی ها ببرن به فروشنش...فقط بلده سربه سر من به زاره جالب این جاست هروقت میاد ضایم کنه ضایه میشه!مثل شب تولدم همه برام عروسک ولباس و چیزای خوشگل اوردن ...امده تو اتاقم ...رو میزم از این سوسک ژله ای ها گذاشته رومیز بایک کارت روش نوشنه بود: دخترعموجان قابل تورو نداره وظیفه بود! بچه پروو! بعد اومدیم گرگان ...واسه خرید مدرسه !اول کتابامو گرفتم ...بعد رفتیم بیرون ..مانتو مدرسه خریدم دیگه آخرین سال راهنمایی ام ...خوب حالا ولش کنین! به یک پسره میگن یک معجزه نام ببر: میگه رفتم بانک در به اذن (اجازه) خدا بازشد! هه هه هه! من درسرزمینی زندگی میکنم که زبانش پارسی اما چون عربها پ ندارن میگن فارسی! اخیش...مخ مامی و بابا رو زدیم که باید یک هفته اخرشهریور بریم انزلی! راستی! راستی ! دوستان گرامی* رفتم مسابقات ... موفق شدم...رتبه کسب کردم ...اما اصلی ترینش مونده که تو پاییز سال 1390 باهمراهی کارکنان فدراسیون برگذارمیشه.البته در موقع اعلام نتایج. مرسی از اینکه برام دعاکردین مخصوصا تو رهاجون!بازم دم همتون گرم..! بابای همگی! سلام...! دخمل خانوما آقا پسملا....لپ گلیا خوش میذگره؟ تابستون حال میده؟ چه خبرااااااااااااااا؟ ای بابا ...بچه ها ..همین جوری مییاین سرمیزنین...بی نظر...کلا دم تون گرم بابا... - چند شبی رفتم مسجد شبه قدر قران به سرو..... خب ببینم دیگه حرفی ندارم بچه ها تابستونم دیگه داره تموم ...میشه...بعد باید بریم مدرسه آخ جونم... فقط ...دیگه نمی تونیم بریم ...مسافرت، هرروز خونه مامان بزرگه طلپ بشیم...شیطونی تعطیل میشه.....فقط باید درس بخونیم نکه من تو مدرسه ها فقط درس میخونم واسه همین...البته من تو مدرسه هام ...همش خونه مامان بزرگه طلپم ..ان قدر حال میده...دیگه بهت کسی کاری نداره! میدونید من کلا تو قران بسر هیچ وقت شانس نداشتم... پارسال رفته بودیم مشهد قصدکردیم..که تو مسافرت روزه بگیریم چون قراربود دوهفته اونجاباشیم...منم چقدر روزه گیر...حالا شبای احیا ما میرفتیم حرم...ان قدر حرم ساغت 12،1 شب حال میداد...دقیقا شب قران به سر بود ...یک حاج آقا اوردن تا بحرفه...یعنی من که هر پنج دقیقا ...چشام میرفت رو هم ...باز بیدار میشدم...ان قدر که ماست بود ...اروم ...و تودماغی صحبت میکرد ..حالا همه دارن میگریند... من دارم هرهر می خندم...این ام از امسال ... باز بعضی ها...از حرمم نمی گذشتن ..تو حرم پسره نشسته ...دستش زیارت عاشورا هه ها...اما چشش یه جای دیگست...نچ نچ نچ..زنان مسلمان، مردان مسلمان ، خانم ها واقایون مسلمان، مسلمانان...بکشید خجالت را...(تو دفتر ها رودیوار نکشین مامان تون دعواتون کنه؟) بعد برن بگین این رویا ...به ما گفت. باش...بابای بچه ها. به نام خدای اطلسی ها سلام چی بگم ؟ از کی بگم ؟ کی بگم ؟کجا بگم ؟ چرابگم ؟ ....اصلا بی خیال شین نمیگم... حال ندارم...اصلا انگاری حس ندارم... نه شما یک چیزی بم بگید... یک بنده خدایی ..بم میگه سرت گرم مسابقاتته ..ماروگذاشتی کنار ، انگاری مسابقاتت از ما مهمتره؟ مسابقات ..وقت نداشتید سر بخارونید...چیش! معلم ژیمناستیک مون بم گفت: اگه مدال طلاتم بگیری میفرستیمت..مسابقات نیمه نهایی ..!آخ جونم...بعد ژیمناست دانش آموز مدال آور استان گلستان شناخته میشم... نمی دونید تموم فکرو ذکرم شده همین مسابقات...قول میدم بعد مسابقات بهتون خبرش وبدم... وای سر کلاس بجااینکه تمرین کنم ...آماده سازی.باید یکی یکی بشینم جواب این سوال این مبتدی هاروبدم...اسم این وسیله چیه؟ باهاش چه جوری کارمیکنید؟ البته یادمم نمی ره یک روزی خودم مثل همینا بودم... بگذریم.... می دونید یاد رفیق فابریکم افتادم..! یک روز سر زنگ تاریخ بودیم دبیرمونم شاده هر جلسه میومد اولین نفر میگفت :رویا.خلاصه ...یک روز من کتاب تاریخم دست رفیق ام جامونده بود...همون روزم منو بلند کرد...حالا من هیچی نخونده بودم...مرام ام اجازه نمی داد بلند شم بگم به خاطر اینکه کتابم دست اون بوده نتونستم بخونم... سوال اول...از همون روزی که درس داده بود یادم بود.. سوال دومم ...همین طوری جواب دادم درست بود سوال سومم و که گفت توش موندم... قسنگ سوالش بااینکه نه ،ده ماهی میگذره (توی آبان امسال بود) یادم هست... چرا اسم جنگ جمل ، جمل نامیده شد؟ حالا منم بلد نیستم ...حتی یک بارم نخونده بودم....اش..حالا رفیقم ..داشت از پشت بهم میرسوند...بعد یکم بلند گفت: چون آیشه(همسر پیامبر) روی شتر بود...من فکر کردم میگه چون آیشه شتر بود...حالا اصلا نمی دونستم ایشه کی هست؟ انسان،بی جانه...منم گفتم... چون آیشه شتر بود ...وقتی گفتم کلاس منفجرشدن از خنده...تازه وقتی خودم فهمیدم ترکیدم ...دیرمونم که فهمید.. واسه همین کم کرد ازم...هی.. شما که نمی دونید یک کلاس بود و هزار تا خاطره ...شر ترین کلاس بودیم و شیطون و دراین حال زرنگ...بهترین ...دوران زندیگیم پشت میز و نیمکت کنار برو بچ اکیپ مون...خدارو شکر یک سال دیگه تا پایان دوران راهنمایی مونده.دیگه امسال که بخونیم...میریم دبیرستان. سه تا جمله می نویسم نظر بدین درموردشون خودم که به همه شون اعتقاددارم: ما چقدر دیر متوجه میشویم که زندگی یعنی همان روزهایی که زود گذشتن آنها را،آرزو می کنیم. اگردر زندگی به ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شده آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نفهمد برتو چه گذشت... چه کلمه ی مظلومی است این"قسمت".تمام تقصیر های ما را به عهده می گیرد دوستای مهربون توی این شبا وقتی چشات بارونی شد دلت لرزید مارو فراموش نکن جاستین درو بیبر وماجرای فروش موهایش... جاستین درو بیبر (به انگلیسی: Justin Drew Bieber متولد ۱ مارس ۱۹۹۴، خوانندهی پاپ و بازیگر نوجوان کانادایی است. او در سال ۲۰۰۸ توسط اسکوتر براون، کسی که بعداً مدیر برنامههاش شد، کشف شد. بیبر به طور رسمی خوانندگی را از سال ۲۰۰۹ با تکآهنگ «یک بار» شروع کرد و اولین آلبوم خود را با نام «دنیای من» در تاریخ ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹ روانهی بازار کرد. بیبر اولین خوانندهای است که توانست در اولین آلبوم خود ۷ آهنگ در جدول صد اثر برتر بیلبورد داشته باشد. حالت خاص موهای جاستین بیبر در بین دختران نوجوان محبوب است و استایل موهای او در بین پسران جوان بسیار کپی شده است.[۳۴] این نوع استایل پس از بیبر در بین لزبینها نیز مجبوبیت پیدا کرده است. بیبر توانسته جوایز معتبری در صنعت موسیقی بدست آورد که بهترین خوانندهی سال ۲۰۱۰ جوایز موسیقی آمریکا و بهترین خوانندهی جدید سال ۲۰۱۰ جوایز موزیک ویدیوی ام تی وی، از جملهی آن است. او به عنوان یکی از معروف ترین نوجوانان جهان شناخته میشود. بچه ها اگه اطلاعات بیشتری خواستید...مادرخدمتیم... به نام تک دانشجو دانشکده قلبم که هیچ گاه فارغ التحصیل نمی شود... سلام...!سلام بروبچ گل ودوست داشتنی... چه خبرا؟ خوبید، خوشید ؛سلامتین...فکرکنم از آخرین باری که آپ شدم دوسه روزی میذگره...ان قدر دلم براتون تنگ شده بود... این دوسه روز هوای اینجا توپ که چه عرض کنم یکی اون ور توپ بود...بارون میومد..هوای سرد، من شب رو خودم پتو می انداختم... بروبچ ...می دونید...امروز روز قشنگی نبود...یعنی برامن نبود... یا به قول بعضی ها امروز روز من نبود... چیه کنجکاوی بدونی چی شده؟ ها هاها... نه خیرم نمیگم توکف بمونید... چیه؟ باز به شما رودادم پرو شدید آقای محترم ...؟ بچه ها...بچه ها... دیروز رفته بودم خونه مامان بزرگم ...همین جوری نشسته بودم داشتم فیلم میدیم...وبا مامان بزرگم حرف میزدم.. بعد یدفعه مامان بزرگم گفت: رویا جان مادر...میتونی بری توی این..چیه اسمش ؟ فست فود من و عضو کنی؟ حالا من ومیگی گفتم: مامان بزرگ جان فست فود غذای آماده است ها ؟ بعدگفت:اسم این چیه بعضی وقت ها خودت میری توش؟ میری توش دوست پیداکنی ؟ بعد منم گفتم: اون فیس بوک نه فست فود.. می خواهد بره تو فیس بوک عضو شه؟ نچ نچ نچ....حالا همین کم میونده مامان بزرگ ما بیاد بگه بیا مارو عضو ...پرشین بلاگ کن... هه هه هه... مامان ما ماشالله ان قدر خوش حاله...تا سحر بیدار میمونه ..من بدبخت که صبح ها کلاس دارم باید مثل مرغ ساعت دو بخواهم.... چیش...کلا خانواده ما جز اعجایب هفتگانه است...اون از اون مادر بزرگه...این هم از این خواهر شفت ما که من و مدل گیر آورده رو موهای بدبختم طرح پیاده میکنه... شما می بینید؟ راستش امروز با پدر و مادر دعوا افتادم لاک پشت ها هم عاشق میشن ولی حداقل تحمل درد عشق براشون راحت تره ... چون عشقشون آروم آروم ترکشون می کنه آدم دست هر خری رو نمی گیره بیاره تمام زوایای تنهاییشُ نشونش بده. تنهایی حرمت داره ، نکنش طویله خب دیگه چی بگم...از کی بگم... بسه دیگه برین بخوابید... راستی............. تسلیت....تسلیت... شما هرکارم کنین به پا استقلال نمیرسین....این و دیگه قبول کنید...سعی کنید باهاش کنار بیاین... بروبچ...تاآپ بعدی بابای به نام خالق بی همتا... سلام...!سلام دوست جونای خودم... چه خبرا؟ خوبید؟ خوشید؟ سلامتین... هورا ..!هورا..! بازم به افتخار خودمون ...که 1-0 بردیم...دمشون گرم ...دممون گرم..حداقل یکم غیرت داشتیم که 1-2 نبازیم... هوهو ...پیروزی داوره...استقلال سروره.. استقلالی های عزیز ..بردمون و به همه مون تبریک میگم...ان شالله آخرین بردمون نباشه... اولین گل و دیدین ...فرهادمجیدی کوبید تو دربازه..ای چه گلی بود.. خوب دیگه میریم ازبحث شیرین فوتبال بیرون... دخمل خانوما...آقاپسلا ...لپ گلیا... امروز ..داشتم از ژیمناستیک که میومدم...بارون تندشروع به باریدن کرد... خیلی قشنگ بود...خیلی.. زیر بارون توکوچه مون اروم آروم قدم میزدم.... نمی دونین امسال تابستون ان قدر که گرم بود فقط یک بار بارون بارید... خانم ها واقایون.... عزیز حواستون باش ها...میاید ومیرن و...یک نظرم نمی زاریدها... ببینید...من خودم میدونم وبلاگم مثل خودم جیگره....اما می خواهم از شما بشنوم... روزگارا که چنان سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست گرچه دلگیر تر از دیروزم گر چه فردای غم انگیز مرا می خواند لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست ....زندگی باید کرد بله..بله... داشتم تلویزیون میدیدم بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بعدش به من میگه داشتی میدیدی؟؟؟!!! گفتم پَ نه پَ داشتم گرمش میکردم تا شما بیای ببینی!!!!! پسرای دانشمند...مملکت ما به تازگی کشف کردن که علت این همه طلاق و جدایی : ازدواجه هه هه هه...میگم ...این پسرارو باید قاب گرفت گذاشت ...تواتاقت میگین..نه؟ آخه میدونین ...از ضریب هوشی بالای ..برخورددارند...مثلا یکیش همین که براتون خوندم... بچه ها.... خوش حال شدم از اینکه به م سرزدین... مهـــــــمونه عزیز ممنونیم از اینکه اومدی هر کسی اومد ازش ممنونیم طبق روال همیشه به دوستای گلمون سر می زنیــــم ... په تاآپ بعد ی....بابای سلام...بچه های گل... خانم دخملا ، پسرآقاها...گل لپیا... هورا..! هورا. خانم ها و آقایونی پرسپولیس ای... شما اصلا سرتون و بالا نبرید...نه اصلا این دو روبراپیداتون نشه...آخه ادم 1_2 از بوشهر ببازه... هه هه هه... ما همه جاگفتیم بازم میگییم : اس اس سرور پرسپولیسه...... پیروزی تخم مرغ محصولی از ..... کون مرغ. بچه ها ...بچه ها.... .. یک پسره داخل اتوبوس عاشق یک دختره میشه. وقتی پیاده میشه شماره اتوبوس را برمیداره ها..ها..ها... پسره میره دستشویی .درو نمیبنده بهش میگن چرا درو نبستی ؟ میگه که میخوای درو ببندم از تو سوراخ در منو نگاه کنی ؟!! ... باز به شمارودادم پرو شدین آقای محترم؟ ها؟ چی شد چرا عصبانی شدی به من چه مگه من دفترچه جکتم... بچه ها...امروز ژیمناستیک داشتم... یک حرکت جدید و باهال یاد گرفتم...پرش پشت رو هوا... ان قدر توپ ...بچه ها من دوره ژیمناستیک مو تموم کنم ...می خواهم برم ام سی... عضو گروه رقص های خیابونی بشم...هه هه هه .. بچه های خوشل...موشل.. یک وقت نبینم میاین سرمیزنین و..بی خبرمیرین ها... . امروز باگوشیم مخ یکی از دوستامو که شماره مو نداشت وانداختم تو فرغون... وای انقدر خندیدم ...ادا این پسرا رو درمی اوردم...اوف هیچی بیشتراز این برام باهال نبود... خانم ها وآقایون عزیز...! من هر چند روز بایک مطلب جدید آپ میشم...پس منتظر من باشین...شمابه من قول دادینا... مهـــــــمونه عزیز ممنونیم از اینکه اومدی هر کسی اومد ازش ممنونیم طبق روال همیشه به دوستای گلمون سر می زنیــــم ... دوباره به همه ی شما پرسپولیسی های عزیز باخت تون رو ...نه خوب باخت و که تبریک نمی گن...تسلیت عرض میکنم...ان شالله اخرین باختون نباشه... په تا آپ بعدی بابای... سلام ...بروبچ عزیز ..خوبید؟ زندگی بروقف مرادتون پیش میره؟ اقا پسلا ،دخمل خانم ،لپ گلیا... ...امروز بیدارشدم رفتم باشگاه ...معلم ژیمناستیک ام گفت :قراره یکی رو بفرستند برا اینکه یک سری بچه ها رو ببره واسه ی مسابقات نهایی ... همون مدال طلای که گفتما... این همه مدت رفتیم و کارکردیم ومسابقه دادیم ...واسه همین مسابقات نهایی دیگه... دعاکنین این یکی آخریشم ببرم ... امروز دلم خیلی هوای مدرسه هارو کرده بود...هوای رفیقام و...درس و امتحان و هرروز صبح نشستن پشت میز و صندلی... بچه ها امروز هوای گرگان خیلی باهال بود نه گرم و نه سرد... آقایون وخانم های عزیز..! درسته من 14 سالمه اما هم باهوشم ،خیلی خوشگلم وهم باادب ...اصلا کوچولو نیستم...چهار ،پنج ساله دیگه میرم دانشگاه... چییش..! فکرمی کنن خودشون خیلی بزرگ ان... راستی قانون نیوتن رو خوندین: قانون 39 نیوتن : "قانون بقای عشق در پسرها" عشق در پسرها از بین نمیرود، بلکه از دختری به دختر دیگر منتقل میشود! هه هه هه ...مگه نمی شه؟ ماشالله دل نیست که کارواش ماشین ... ترکه می ره امتحان گواهی نامه بده چند بار رد میشه بعد تو راه پلیس جلوش رو می گیره می گه گواهی نامه ترکه می گه : مگه شمابه من دادین که می خواین چیه؟ مگه من بازارچه پیامکم ...چیش..جنبه ام ندارن...دوتا جک تو وبلاگت باشه سری میان برش می دارن...خیلی نظر میدن ،میان جک های منم می خونن...من کسی رواجبار نمی کنم خواستین ...خوندیید، نظرتونم بنوسید..نخواستیدم که... راستی بچه ها..!دیشب سه دنگ سه دنگ دیدین؟ من تنها فیلم ای که میشینم نگاه اش میکنم همینه...بیشتر فیلماشون مسخره است یا اون فیلم چیه اسمش..آها...پنج کیلومترتابهشت، دختره بیست ساله تو کماه... اون فیلم های دیگشونم که دیگه ولش کن... آخه یکی نیست بهشون بگه اینم فیلمه شما درست میکنین.. کلا...باید فیلم های ایرونی رو ببوسی بذاری کنار...ان قدر که ماشالله جذاب و قشنگن... بچه ها من رمان می خواهم ...دلم واسه این داستان ها تنگ شده؟ چیه؟ فکرکردید فقط خودتون رمان می خونید...تازه کجاش ودیدید.. مهـــــــمونه عزیز ممنونیم از اینکه اومدی هر کسی اومد ازش ممنونیم طبق روال همیشه به دوستای گلمون سر می زنیــــم ... بچه ها ی خوشل...تاآپ بعدی بابای... به نام آنکه با تمام گناهانمان ،بازهم مارااز نعمت اش محروم نکرد.. سلام ...! خوبید؟ خوشید؟زندگی بروقف مرادتون پیش میره؟ امروز خونه عمه ام بودم تا ساعت1:00 ظهر خواب بودم هه هه هه دیگه ظهر حوصله خونه عمه ام و نداشتم اومدم خونه مون... شب تولد...دوستم یا همون رفیق شیشم شادی ...بود وای بچه ها ان قدر حالید ان قدر حالید که نگو؟ اولش رفتم تو هیچکی نبود شادی گفته بود ساعت9 اینجایی...رفتم تو کادو رو گذاشتم رو میز...مامی اش گفت منتظرت بود تواتاقشه... رفتم تواتاقش... آماده آماده بود.. پنج دقیقه بعد ...سالار پسرخاله ی کج وکولش اومد تو...هه هه هه ...همین جوری بچه ها اومدن زیاد دوست نبودن چون ساعت 9 شب بیشتر بچه ها نمیان همون بروبش اکیپ خودمون و ...بقیه همه فامیل شون بودن ... دیگه ساعتای 9:30همه اومده بودن ...نه کم بودن ونه زیاد ... کیک اش و من وشادی به باباش گفتیم که گوسفند باشه...وای باید کیک شو می دیدین فقط می خندیدین... پایین عکس گوسفند نوشته بود : شادی جان تولدتت مبارک هه هه هه ... بعد موقع بازکردن کادو ...فقط من موندم و سالار و ارسلان(پسرعمه اش) و ویدا رفیق مون و سه چهار نفر دیگه ...من که قرار بود شب پیش شادی به خوابم ان قدر به مامیم گفتیم دیگه مامیم قبول کرد... داشتم میگفتم ...جمع جمع مون 8 نفر بیشتر نبودیم آخه دیگه ساعت نزدیکای 12 بودو همه دختر خاله ،پسرعمه ...ایناش بودن. بعداینکه کادوهارو باز کردیم مامان ویدا اومد دنبالش...و ارسلانم رفت خونه شون فقط من موندم و اون سالار خول وچل...با شادی همین جوری بیدار حرف می زنیم ...الانم بالپ تاپ شادی آپ شدم... شاید فکرکنید خستم اما اصلا نیستم...شادی ام همین طور. بچه ها! بچه ها! ایوب راگفتند صبرازکه آموختی گفت ازاینترنت ایران وقتی برگ های پاییز رو زیر پات له می کنی یادت باشه روزی بهت نفس هدیه می کردن خوب دیگه بابای ژیگل پیگل های من...تاآپ بعدی بابای. به نام خدایی که آسمون آبی را سقف ام قرارداد سلام..! سلام ..! سلام بروبچ باهال که ماروهمیشه از نظرای قشنگ تون بی نصیب نمی ذارید... وای ! بروبش ...دوماه دیگه مهر و مدرسه هاست .... اوف عاشق مدرسه هام... کلاس زبان داشتم امروز میان ترم داشتیم یک و دوتااز جواب های سوالارو ورقه رو که دادم اومدم توسالن واسه دوستم آتی (آتنا ) اس ام اس کردم... راستی...بروبچچچچچچچچچچچچچ استقلایی توجه! توجه! امشب اس اس بازی رو مساوی کرد...هه هه هه همین که به سپاهان افتخار بازی داد و برین کلاه تون و بندازین بچه هابچه ها .... خدا به آدم نگاه کرد و گفت : من بهتر از این هم می تونم خلق کنم... و این شد که زن را خلق کرد... بروبچ فردا باشگاه دارم...حوصله ندارم ساعت 8 صبح پاشم...تازه الانم ساعت است 12:20 کی حوصله خوابیدن داره؟ بچه ها ! بچه ها ! چند روز پیش رفته بودم عروسک فروشی یک دفعه یک پسره اومد توو گفت : مورچه دارین؟ بعد برگشتم بهش گفتم ...بخواب زمین جمع کن هرچی جمع کردی نصف نصف... هه هه هه ! ...اوضاح شون خرابه.. خجالت نمی کشین نه واقا خجالت نمی کشین بی صدا میاین ..بی صدا میرین ...خوب عزیزای من ی ابراز وجودی بکنید..دیگه...حداقل ما دلمون سریه شی خوش باشه ؟ فردا بعد باشگاه میایم دوباره...آپ میکنم... شهریور مسابقات ژیمناستیک دارم ...دعاکنین مدال طلا مو بگیرم.. بعد... روی همه تون و کم می کنم... خو آقا پسلا دخمل خانوما لپ گلیا ... منتظر نظراتون هستم.. بشه ها....من هرجاکه باشم آسمون آبی مال منه این و هیچ وقت یادتون نره.. پس تا آپ بعدی بابای سلام ..!سلام..!جیجلای باهال...امشب قرار بود واسه افطار بلیم ناهارخوران...رفتیم ...مثه همیشه خوشل اما برعکس همیشه خلوت دیله مامی اینا گفتن یک موقع دیگه بعدافطاربیایم هه هه و واسه همین برگشتیم... هه هه هه چیش..!املوز واسه همه دعاکردم بیاین با صدای بلند یک باردیگه بلند از خدای خوبمون بخواهیم: الان ساعت دیررررررررررررره...من خوابم نمی بره البت من همیشه تا صحربیدارم...الانم خوابم نمی بره ... آجی ام داره زیست می خونه ...هه هه هه .اجی و دختل عمه جوونم عضو المپیادزیست گرگانن... من دختل عمه ام مثه خواهرم هردوشون و دوست دالم... دلممممممممممممممممممممممم دریا می خواد... من دریا مه خوام... امروز باشگاه داشتم وتولدمم بود دیگه روزه نگلفتم اما دیروز گرفتما...هه؟ قراربود دیروز اولین روز رمضان باشه ...ایشک. الکی سر کار رفتیم ها؟... مگه نه؟ نه ؟ ...بچه پرو... بــــچه پـــررو کیست ؟ موجودی بسیار محترم که حجم حرفهایش از دوبرابر مساحت دهانش نیز بیشتر است!! اوف..خوشم میاد از هرشی بچه پروه... یکی مثه خودم به قول دبیر تاریخ مون میگفت تو از هرچی کم بیاری از رو کم نمیاری...می دونی دوس دارم برم و دست همه معلم هامو ببوسم از همه مهم تر دییر تاریخ مون ، ادبیات ،علوم ... بروبش عزیز ...دلم واسه دوست جونام تنگیده....خیلی ((شمام می تونین یکی از اونا باشید ... برام نظربذارید و اسمتون وآدرس وب تونون و پایین نظرتون بنویسید) قربونت بلم خداجون ... که همه کارت توش حکمته ... وای فردا می خوام روزه بگیرم...براتون آپ می زارم... ((دوستای مهربون توی این شبا وقتی چشات بارونی شد دلت لرزید مارو فراموش نکن)) بشه ها ...بابای .تا اپ بعدی... سلام...! وای حوصله هیشی ندارم ...متاسفانه نه حرفی واسه گفتن دارم و نه متنی واسه نوشتن پس خواهشن این دفعه مارو بی خیال شین.. املوژ یازدهمین روز از دومین ماه دومین فصل سال 1390... امروز تولدممممممممممممممممممه ...تولد تولد تولدم مبارک .. آها راستی.....آغاز ماه مبارک رمضان و بهتون تبلیک میگم........ دم افطار مارو از دعاهای خشنگ تون بی نصیب نذارید ها... هه هه دلتون بسوزه ...قراره واسه افطار بریم ناهار خوران...ناهار خوران ی جای خوشللللللللللللللللللله تو گرگان ...هیچ جا مثه اون جا نمی شه بیا بیا نزدیک...نزدیک تر...د بیا دیگه....... ی روز...یک پسره یتیم خونه افتتاح می کنه، روز اول، جلسه اولیا و مربیان می ذاره! هه هه اینم به افتخار خودمون که ی روزی بالاخره پسرا رو از این دنیا بیرون می کنیم.. اه.........یعنی چی؟ میاین مفت و مجانی تو وبلاگ خوشل جیگل من و بعد میرین ...ی وقت نظر نذارین ها؟ اه............. تا آپ بعدی ....بابای.. سفر اتوبوس در حرکت بود... مسافر،گویی ازورای شیشه های غبارآلود به بیرون می نگریست. کوها، درختها،آسمان وخاک. همسفراز او پرسید:به چه نگاه می کنی؟ به کوهایی که می پندارند بسیار استوارند ولی با قطرات آب فرسوده می شوندواستواری آنها با متلاشی شدن پیکرشان از بین میرود؛ به درختهای می نگری که به خیال اینکه همیشه سبزند،خزان را ازیاد برده اند؛ به آسمانی می نگری که به بیکران آبی و پاکی خود می بالددرحالیکه باتکه ای ابر لکه دار می شود؛ یا به خاکی که می اندیشی که فکرمی کندخدای تواضع وفروتنی است درحالی که پست است و به همه ی گیاهان فخر می فروشدکه زندگی از اوست؛ مسافر هیچ نگفت چون به هیچ کدام نگاه نمی کرد! نه به خاک، نه به درخت، نه به آسمان و نه به خاک... نگاه مسافر قبل از اینکه به آن سوی شیشه ی غبارآلودپرواز کند بر تصویر همسفر ، روی شیشه گیرکرده بود..! داستان کوتاه: دلاوری میترادات دختر پادشاه اشکانی مرتبط با :
میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله نموده سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفته و به مار پیشکش کرد. مار بدورش پیچید و او را با خود از شهر ببرد، چون از شهر دور شدند ماری دیگر بر سر راه آنها سبز شد و بدین طریق میترادات از مهلکه گریخت و به سوی شهر خویش باز گشت. مردم شادی می کردند و نوازندگان می نواختند او هم شاد شد اما همه چیز برایش غریبه و نا آشنا بود. چون بر لب جوی آبی نشست موهای خویش را خاکستری دید، زنی کامل در آب دیده می شد از ترس از خواب پرید و ساعتها بر خود لرزید . میترادات در آن هنگام تنها 14 سال داشت . چند سال گذشت در پایان جنگ ایران و سلوکیان (جانشینان اسکندر)، فرمانروای آنها اسیر شده و او را به ایران آوردند. جشن هالووین که از دوهزار سال قبل تاکنون در چنین روزی میان غربیان برگزار میشود، بیان کننده اعتقاد پیشینیان آنان به جهان آخرت است. آخرین روز ماه اکتبر (نهم آبان ماه) زمان برگزاری یکی از جشنهای مذهبی در کشورهای اروپایی و آمریکایی است که به نام هالووین (Halloween) یعنی روز همه مقدسین معروف است. بنیانگذاران این جشن قوم سلتی بودند که سالها پیش از میلاد مسیح در ایرلند و شمال فرانسه زندگی میکردند. به روایت این قوم آغاز سال میلادی اول نوامبر است و با این اعتقاد آخرین شب سال یعنی سی و یکم اکتبر را زمان یادآوری از ارواح درگذشتگان قرار دادند و به این ترتیب جشنی برپا میکردند، همگی دور هم جمع میشدند، آتش میافروختند، قربانی میکردند و هر کس هر غذایی داشت با دیگران قسمت میکرد و همگی بر سر یک سفره مینشستند چراکه بر این باور بودند که در این شب راه میان دو جهان باز میشود و ارواح درگذشتگانشان نیز در این جمع حاضر میشوند و ارتزاق میکنند؛ پس کسانی که با سخاوت بیشتری در این جشن شرکت میکردند مورد شفاعت درگذشتگان نزد خداوند قرار گرفته و تا پایان آن سال از گزند بدیها و بلاها در امان میماندند. از دیگر مراسمی که در این بخش برگزار میشد که البته هر کدام بعدها تغییر کرده و به شکلی کاملاً دگرگون درآمد، میتوان به این موارد اشاره کرد: پوشیدن لباسهایی از پوست سر حیوانات، پیشگویی توسط کشیشان، خوردن سیب که سمبل پومانا (خدای میوه و درخت) بود و بردن باقی ماندههای آتش و خاکستر به خانهها با این نیت که آنها را از بدیها و از سرمای زمستانی که در پیش بود در امان بدارد. در انتها کشیشها با شب زندهداری، دعا و نماز آخرین شب سال را به پایان برده و ارواح مقدس را از برزخ به بهشت رهمنون میکردند. پس از گذشت سالیان دراز و با حمله رومیها به این منطقه آیین هالووین دچار تغییراتی شد که ورود مسیحیان کریستین به این سرزمین و اختلاط عقاید آنها به یکدیگر در این تغییرات بیتأثیر نبود تا آنجا که کمکم «شب همه مقدسین» دیگر تنها متعلق به ارواح پاک نبود بلکه شیاطین و ارواح خبیثه را نیز در این جشن حاضر میدانستند. از این رو برخی از مردم در جشن هالووین لباسهای عجیب و ترسناک میپوشیدند تا در برابر ارواح گناهکار ایستادگی کنند و به شکلی نمادین آنها را ترسانده و از میان خود برانند. رفته رفته با شکل گیری زندگی شهری، کشاورزان تنها قشری شدند که مصرانه این جشن را برگزار میکردند و برای آن به در خانهها میرفتند و طلب غذا و خوراک برای پذیرایی در جشن میکردند. در همین دوران موضوع تریت (رفتار نیک: treat) و تریک (حیله و نیرنگ: trick) پیش آمد، به این صورت که اگر کسی سخاوت به خرج میداد و چیزهای بیشتری به هالووین اهدا میکرد برای او یک کار نیک انجام میدادند و هر کس کالا یا خوراک قابل توجهی نمیداد او را به سخره و بازی میگرفتند. اوایل سده ۱۹ بسیاری از ایرلندیها به آمریکا مهاجرت کردند و به این ترتیب بسیاری از آیینها و اعتقاداتشان بار دیگر دچار تغییر و تحول شد به عنوان مثال آمریکاییها حضور شیاطین و ارواح گناهکار در هالووین را بیشتر مورد استقبال قرار دادند و بیشتر سمبلهایی که برای آن در نظر گرفتند ترسناک و خشن بود تا آنجا که شرارت و شیطنت در این شب کاملاً عادی و معمولی به نظر میرسید. گاه پیش میآمد که راه مردم را میبستند، به در خانهها سبزی و میوه پرتاب میکردند، با سنگ و کلوخ دودکش خانهها را مسدود میکردند و دیگران را مورد آزار و اذیت قرار میدادند با این عنوان که این اتفاقات ناشی از حضور ارواح موذی و شیاطین است و آنها هستند که مرم را «تحریک» میکنند. این اعمال باعث شد برگزاری هالووین در آمریکا برای مدتی متوقف و مسکوت بماند و پس از آن برای اولین بار به طور رسمی در سال ۱۹۲۰ به شکلی متعادل در آمریکا، هالووین جشن گرفته و به عنوان یک روز مذهبی شناخته شد. هر چند که باز هم این مراسم با آنچه در ذهن و نیت پدیدآورندگان قدیمی آن بود بسیار متفاوت برگزار شد. هالووین در کشورهایی چون ایرلند و اسکاتلند همچنان یکی از روزهای مذهبی و محترم به شمار میرود و با برگزاری این جشن کمکم به استقبال کریسمس و میلاد حضرت عیسی میروند. هیچکس اشکی براى ما نریخت،هر که بامابود ازما میگریخت،چند روزیست حالم دیدنیست،حال من ازاین و آن پرسیدنیست،گاه بر روی زمین زل میزنم،گاه برحافظ تفعل میزنم،حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمدکه حالم را گرفت_ماز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود انچه می پنداشتیم : امشب رییس سازمان ملل خطاب به احمدی نژاد : بیا محمود جان این کلید ها رو بگیر وقتی سخنرانیت تموم شد چراغ ها رو خاموش کن ، شیر گاز رو ببند ، سماور رو از برق بکش ، در ها رو قفل ترکه میره آنتالیا میپرسن چطور بود؟ میگه قدیما لباس خانمها دو تیکه بود الان شده سه تیکه میگن چجوری؟الان شده کلاه ،عینک ، دمپایی کن و برو همه جای دنیا پسرها و دخترها در روز نیم ساعت با هم هستند و بیست و سه ساعت و نیم دیگه رو به کارهای عادی زندگی خودشون مشغولن خوردن، خوابیدن، مطالعه، درس خوندن، کار کردن و.... اما تو ایران دخترها و پسرها بیست و سه ساعت و نیم به این فکر میکنن که چطوری میشه نیم ساعت با هم باشن نه دل در دست محبوبی گرفتار، نه سردرکوچه باغی برسردار از این بیهوده گردیدن چه حاصل ؟؟ پیاده می شوم، دنیا نگهدار دربیمارستانی،دومرد دریک اتاق بستری بودند.یکی ازبیماران اجازه داشت که هرروز بعدازظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت اودرکنار تنها پنجره ی اتاق بوداما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد وهمیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد.آنها ساعت هابایکدیگر گفت وگو می کردند؛ از خاطرات خانواده،خانه،سربازی یا تعطیلات شان باهم حرف می زدند.هرروزبعدازظهر،بیماری که تختش کنارپنجره بود،می نشست وتمام چیزهایی راکه بیرون از پنجره می دید،باشورواحساس وبیانی صمیمی برای هم اتاقی اش توصیف می کرد.بیمار دیگر درمدت این یک ساعت ،باشنیدن حال وهوای دنیای بیرون،جانی تازه می گرفت.این پنجره،روبه یک بوستان بود که دریاچه ی زیبایی داشت.مرغابی هاوقوهادردریاچه شنا می کردندوکودکان باقایق های تفریحی شان درآب سرگرم بودندو... مرد کنارپنجره این جزئیات راتوصیف می کرد،هم اتاقی اش چشمانش رامی بست ودرذهن خود به تماشای زیبایی های آن مناظر دل انگیز می پرداخت.روز هاوهفته ها این چنین سپری شد اما یک روز صبح، وقتی پرستار برای مراقبت وارد آن اتاق شد حادثه ای برایش سنگین وپذیرش آن دشوار بود.آری مرد کنار پنجره،مرد کنار پنجره آن چنان به فضای بیرون دل باخته بود که مرغ روحش به هوای آن سوی پنجره پرکشیده ورفته بود! مرد دیگرازپرستار خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستاراین کاررا با رضایت انجام داد وپس از اطمینان از راحتی مرد،اتاق راترک کرد.آن مرد به آرامی وبادرد بسیار،خود رابه سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای زیبای بیرون پنجره بیندازد.بالاخره زمانی فرارسید که او می توانست این دنیا را با چشمان خود ببیند.درعین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد! مرد پرستار را صدازد وبا حیرت پرسید چه چیزی هم اتاقی اش را وادار می کرده است که چنین مناظر دل انگیزی را هرروز برای او توصیف کند؟ پرستارپاسخ داد:(شاید او می خواست با این کارش به تو قوت قلب بدهد و امید به زندگی رادر دلت زنده نگه دارد.آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیواررا ببیند)).





دکتره فقط واس خودش حرف می زنه منم کار خودمو می کنم...


























...موقع برگشتتتتتتتت....تو اتوبوس رفیق شیشام گریه کردن
...چون یک ماه دیگه ازهم جدا می شیم واخرین لحظات شیرین اردویی بود...من هیییییییییی می گفتم ماکه هم و می بینیم تو تابستون...اصلا نمی فهمیدن...خنگا...واقعا چه دوست خوبی هستم...بروبچ داشتن گریه می کردن من داشتم اواز می خوندم...خوب به من چه ؟من هی بشون می گفتم گوش نمی دادن...تااینکه ناظممون برامون بستنی خرید....و بستنیم خورد به دست دنیا بعد گفتم دنیا بستنییییم...بعد دنیا به طرز زیبا وغمناکی نگاهی به من کرد...آه...چه لحظات دردناک
... بعد من زدم زیر گریه و گفتم:دنیااااااااااااااا ما اگه ازم جداشیم دیگه بستینه من به دست کی بخوره؟
تا من اینو گفتم خودم زدم زیر گریه...بچ ها خنده...اخه شما بگین کجا این حرف خنده داربود؟



...اخه معلممون جونه ...با ماشوخیم می کنه... سر زنگ هنرشد دبیرمون داشت کارو رو نگاه می کرد که همون موقع انداختیم رو پاش بعد شروع کردیم جیغ کشیدن(طبیعی کردن صحنه) ...اونم جیغ کشید یهو عصبی شد بلند شد رفت دفتر...اصلا فکر نمی کردیم این طوری شه...باز دوباره مثل هر بار این مدیر دراکولامون اومد فک زد که اگه نگید نمره هنرهمه تون 0 وازاین حرفا....از اول سال تا حالا 1000 دفعه مارو بااین نمره ها ترسونده.... واقعا اگه این نمره ها نبودن مارو با چی می ترسوند...هر دفعه م کم میاره می بینه کسی اعتراف نمی کنه...امروز مدرسه مون بستنی اورده بود همه بروبچ خریدیم ....بستنی عروسکیش چشم و دهنش معلوم نبود..و فتوای جدید حاج خانم کلاسمون ...(یکی از بچه های جیگر اما مومن های کلاسمون...به قول خودمون خواهر ...)اینه که بستنی عروسکی ممنوع علام شد به خاطر اینکه نمی دونیم عروسکش مرد یا زن...البته ای یک جک ها....دیگه مام خوشیم باهمین جکا...
...اه....یک امپل بی حسی داشت از همه چیش بدتر بود...
همه از عشقشون جدا شدن وب باز کردن
چه وضعشه
یکم از من یاد بگیرین بابا چرا خودتون درگیر این کارا میکنین
نگا چه سرحالم جدی میگم یعنی هر موقع کارم داشته باشی فرقی با دفعه قبلم نمیکنم چه از خواب بلندم کنی یا .... بابا ول کنین این کارا رو
شما که میدونین این کارا یه روز به پایان میرسه مجبورین...




سپیده صبحتان تابناک
سایه عمرتان بلند
ساز زندگیتان کوک
سرزمین دلتان سبز
سال جدید مبارک
«فرمان دادم که صد هزار چشم درآورند و صد هزار قلم پا را بشکنند، با دست خودم چشم فرمانده دشمن را درآوردم، هزاران پسر و دختر را زنده زنده در آتش سوزاندم، خانه را چنان کوفتم که دیگر بانگ زنده اى از آنجا برنخیزد.»
اما فرمان کوروش، فرمان نکوداشت انسانیت است و بال و پر گسترانیدن آن در آسمانى فراخ، نگاهى به مندرجات استوانه کوروش نشان مى دهد که پر بیراه نیست اگر کوروش را نخستین تدوین کننده منشور حقوق بشر انگاریم:
«من به هیچ کس اجازه ندادم که سرزمین سومر و اکد را دچار هراس کند. من نیازمندى هاى بابل و همه پرستشگاه هاى آنان را در نظر گرفتم و در بهبود وضعشان کوشیدم. من یوغ ناپسند مردم بابل را برداشتم، خانه هاى ویران آن ها را آباد کردم. من به بدبختى هاى آن ها پایان بخشیدم. مردوک خداى بزرگ از کردارم خوشنود شد. من همه ساکنان را گرد آوردم و خانه هایشان را به آنان باز پس دادم. من فرمان دادم که همه مردم در پرستش خداى خود آزاد باشند و بى دینان آنها را نیازارند. فرمان دادم که هیچ یک از خانه هاى مردم خراب نشود. فرمان دادم که هیچ کس اهالى شهر را از هستى ساقط نکند.»
بسیارى از مواد اعلامیه جهانى حقوق بشر، الهام یافته از فرامین کوروش بزرگ است. در واقع گویى روح نگاه بلند کوروش به انسان و آزادى انسانى در کالبد اعلامیه جهانى نیز دمیده شده است . سال ها پس از مرگ کوروش و وقتی که اسلام به منزله دیانتى پاسدار شرافت انسانى به ظهور رسید، باز بانگى برافراشته شد که نویدبخش نکوداشت انسان بود. نواى پیامبر اسلام که هم در مرامنامه حکومت اسلامى در مدینه و هم در خطابه حجه الوداع، حرمت حفظ جان، مال و آبروى انسان ها پررنگ است و البته در جاى جاى کتاب مقدس مسلمانان، قرآن کریم.
واین برای ما ایرانیها که اولین و هم اکنون تنها رعایت کننده حقوق سایر مردم و بشریت هستیم افتخاری بس بزرگ و جاودانی است.
زنده باد ایران و ایرانی
ااااااااااااای کاش زنده بودی کوروش ....کاش نم یکشتنت خائن هاااااااااااااا....کاش بودی می دیدی کشورت به چی ....




..وای نمی دونین چه حالی داره بهش نامه می دم وتوش باخط بچه گانه می نویسم ...عزیزم خیلی دوست دارم من یکی از بچه های اولی ام...نمی دونین چقدر با دنیا بهش می خندیدیم.
..اصلا به مخ شم خطور نمی کنه که شاید من باشم...نه یک بچه اولی...
...........این یعنی خوش شانسی ...این یعنی برای اولین بر شانس فهمید یک رویای هم هست ...





Happy birthday Justin………..I love u 






.بچه ها ..تواین ماه فقط ..درس داشتم وخوندم ...بعضی امتحان هارو عالی دادم وبعضی هارم تر زدم...

..دیشب خیلی حالید...و چون ما دیشب خونه ی مادرجونم رفتیم قرار شد ..یقیه ی شب یلدارو امشب تو خونه ی خودمون بگیریم هه هه هه ...ولی دیشب به من خیلی خوش گذشت...
به تو چه چرا؟مگه فوضولی؟

...امروز یک اتفاق جالب ..به قول رفیقم دنیا تاریخ اندر تاریخی توکلاسمون افتاد.سرزنگ دفاعی بودیم...دبیرمون دفترکارداشت رفت پایین...مام شروع کردیم به جامدادی به طرف هم پرت می کردیم...موشک می انداختیم...به جون خودم اگه اون صحنه ای که دبیرمون وارد کلاس شد ومیدید...یکی بالا نیمکت...یکی دیگه درحال پرتاب موشک..
.دبیرمونم عصبانی شد وسایل شو جمع کرد ورفت...5 دقیقه بعد،ناظممون اومد بالا گفت اونایکه پرت نمی کردن برن بیرون...همه بلندشدن رفتن،بعد داد زد بیاید تو...یعنی چی ؟پس من بودم..هه هه هه...وای!نمی دونید وقتی ناظم مون جیغ می کشه چقدر خوشگل می شه
؟...بعد گفت نمره امادگی دفاعی همه تون 3 نمره کم می شه ...انظباتتونم0 اگه نیاید اعتراف کنید ..ای بابا ،فیل وازلگد مورچه می ترسونن! اگه به مابگن نمره ترم تونم 0 که نمی تونن بگن بازم خودمون ولو نمی دیم.چون می دونیم...اینا همش شعاره ...نمی تونن نمره مون وکم کنن...فکرکردن این جا مدرسه دولتیه ...اه .حالا داشته باشید تواین گیرو دار رفیق شیشم دنیا داره دنبال پاک کنش می گرده...وای خدایا!می بینید ما دانش اموز ها چقدر مورد ظلم وستم قرار می گیریم.ودر اخر.........کلاس ما به عنوان شرترین کلاس انتخاب شد.
امروز صبح بلندشدیم دیدیم داره برف میاد به بابام گفتم زنگ بزنه بادوستامون بریم زیارت... رفتیم اونجا پر بود ازادم .. همه اومده بودن برف بازی ...بذارین براتون یک چیزی تعریف کنم!!!



... واز همه مهم تر باخدام. پس قربون هرکی که با همه باینا فاز میکه ...تا آپ بعدی بای!
یک سلام میگم برا همتون ...دیگه کسی ازماناراضی نشه چرا اسم ما رونگفتی...
..بذارین یک چیزی روبراتون تعریف کنم...
..صببح بلند شدم
...می بینید ،چه جوری سوژه خنده ملت شدیم!


...خنده مم قطع. دبیرمون بلند شد ادامس ودید...ادامس فایو چسبوندم ته صندلیش دیگه بلند نشه... بزور مانتوشو از صندلی جدا کرد...بلند دادکشید: این ادامس وکی این جاگذاشته؟
ما بااینکه دیگه تواین کارا استاد شده بودیم ..اما بازم یکم ترسیده بودیم ..بعد گفت: نمیگین دیگه الان مشخص میشه...رفت مدیرمون واورد...اه اه بی جنبه ، جنبه شوخی نداره. مدیرمون اومد هرچی دادزد هیچکی حرف نزد...بعد گفت: حیف که سال سومین وگرنه جرعت داشتین سال بعد این جا ثبت نام کنید...ایش ایش پرو ... خوبه مدرسه مون غیرانتفاعی ها وگرنه چیکار می خواست بکنه؟ بعد دبیرمونم حرسش گرفت گفت :برین خودتون سوال دربیارین جلسه بعدم دو درس ومی پرسم...لجش میگیره می پرسه!ولی چقدر زنگ تفریح بابچه ها خندیدیم ولی .وای تازه یه چیزی کشف کردم..یک دختره دومیه عاشقم شده...چیه؟ تعجب نکنید تومدرسه ما اول ودومی ها عاشق سومی ها میشن
...ما هم میشینیم می خندیم. راستی مسابقات ژیمناستیک دوباره داره شروع میشه ... مربی ژیمناستیک مون بم گفت : رویا مسابقاتت شروع داره میشه می خوامم خودتو نوشون بدی و میدونم امتحان داری اما می خوام دوباره مدال بیاری ..آخه شما یک چیزی بگید من هم امتحان دارم وهم مسابقات ...جون گل های تو باغچه تون برام دعاکنید هم معدلم 20 بشه وهم تواین دوره مسابقاتم ببرم. فدای هر کی که مارو از دعاهای خوشگلش بی نصیب نمی ذاره.

...مایک خاطراتی داریم تواین کلاسا...
فرشادپیوس درصورت اعتراض به اینکه اگر پرس پولیس همین طور پیش رود آبرو وحیثیت مامی رود.استیلی فقط با بازی فجرسپاسی فرصت دارد درغیراین صورت از پیروزی شوت میشود بیرون.
وخدا میداند ...سرمربی پرس پولیس چه کسی می شود؟ البته پرس پولیس هرکارکنه به پای ابر قدرت قهرمان استقلال نمی رسد.
لبته من به عشق کریس رونالدو ..مادریدم.اما منچسترم توپه.

شمامیتونید به این وبلاگم هم که توش رمان های جذاب رومی گذارم...سری بزنید..www.donyae roman.persianblog.ir
به نام خالق من
هر چی شعرو بیتو از این جور چیزا بلد بودم رو ساحل نوشتم بعد یکم شنا کردیم جاتون خالی چه جیگرای بودن...

.وای یک کیس های خوشگل و نازی بودتوتالار...هلو
راستی ...ببخشید نبودم 20 شهریور روز گرگان و به همه ی شماگرگانی های جیگر،خوشگل و باهال روتبریک میگم.




شیخه میگفت خدا اشکم در میومد نمیدونم چرا
گوشه نشتسه بودم خلوت کرده بودم با خودم
نمیونستم چی میخوام(بدتر وقته خدا رو گرفته بودم)
یه شیخ هم داشتیم سرشو بخوره ... اه با اون روزه خوندناش
لهجه داشت عجیب
مثلا میگفت گریه کن هااااا
هااا
قبل قران بسر دعا کردم خدایا این وسطه قران بسر نگه من نمیتونم خودمو کنترل کنمااا
یه دفعه به امام 7،8 رسیده بودیم گفت هااااا
من وسط گریه خنده دیگه نمیتونسم آروم بشم(بچه گریه میکنه بازیش میگیری خنده میافته قاطی میشه عینه همون شده بودم)
حالم خوش نیست
ببخشید بی حال نوشتم اصلا خوش نیستم
اها ماه رمضون برا درسخونا یه پیشنهاد
تا سحر درس بخونن صبح بخوابن
کلی گفتم برا جزئیات با روابط عمومی تماس بگیرین
0911... به من چه؟ مگه من روابط عمومی شمام ...که شماره مو براتون بنویسم...چیش..

خوبین؟؟؟؟!!! 
میبینی که حالم بده چرا میپرسی!!؟؟

خوب شمام اگه از هفت روز هفته سه روزش و ژیمناستیک بودید...و روزای دیگه ام که کلاس ندارید باید میرفتید واسه آماده شدن برا

.نیم نمره
نظراتون یادتون نره ...تاآپ بعدی بابای
در تاریخ ۲۳ مارس ۲۰۱۰ اولین آلبوم کامل استودیویی او با نام «دنیای من ۲.۰» منتشر شد و توانست در بین ۱۰ آلبوم برتر جای بگیرد. تکآهنگ «عزیزم» از آلبوم دنیای من ۲.۰ در ژانویهی ۲۰۱۰ منتشر شد. موزیک ویدئوی این ترانه هماکنون پربینندهترین و منفورترین ویدئوی تاریخ سایت یوتوب است. پس از انتشار دنیای من ۲.۰ اولین تور کنسرت خود را با نام تور دنیای من آغاز کرد. سپس آلبومهای ریمیکس دنیای من آکوستیک و هرگز نگو هرگز - ریمیکسها را روانهی بازار کرد. فیلم سهبعدی او نیز با نام «جاستین بیبر: هرگز نگو هرگز» که یک مستند کنسرتی است در ماه ۱۱ فوریه امسال به پرده رفت.
جاستین بیبر ۱۰ اسفند ۱۳۷۲ (ه.ش) در لندن (انتاریو)[۷] به دنیا آمد و در شهر استردفورد (انتاریو)[۸] بزرگ شد. مادرش، پتی مالته[۹]، وقتی که ۱۸ ساله بود جاستین را باردار شد. وقتی جاستین ۲ ساله بود پدرش، جرمی بیبر[۱۰]، برای ازدواج با زن دیگری پتی را طلاق داد و مادرش او را به تنهایی و با درآمد کمی که از کارش بدست می آورد بزرگ کرد. در حالی که جاستین بزرگ می شد مادرش نحوهی نواختن پیانو[۱۱]، درام[۱۲]، گیتار[۱۳] و ترومپت[۱۴] را به او آموخت. اوایل سال ۲۰۰۷ زمانی که او ۱۲ ساله بود در مسابقهای محلی که در شهر استردفورد برگزار می شد شرکت کرد و آهنگی از نی-یو[۱۵] به نام «So Sick» را خواند و به رتبه دوم رسید. سپس مادرش فیلمهایی از این مسابفه را در یوتوب گذاشت تا دوستان و آشنایان آن را ببینند. پتی که متوجه علاقه مردم به فیلمهای پسرش شد شروع به گذاشتن فیلمهای جدیدی از او در یوتوب کرد. او به این کارش ادامه داد تا این که بازدید از ویدیو های پسرش به ۱۰ میلیون رسید.
بعد از محبوبیت ویدیوهای بیبر در یوتوب، اسکوتر براون به طور تصادفی یکی از ویدیوهای او را مشاهده کرد. براون که تحت تاثیر استعداد بیبر قرار گرفته بود، شروع به تماشای تمام ویدیوهای او در مسابقهی مدرسه کرد و در نهایت با پتی تماس گرفت تا پیرامون استعداد فوق العادهٔ پسرش صحبت کند. پتی در ابتدا علاقهای به این که پسرش یک سوپر استار شود نشان نمی داد اما بعد از مدتی رضایت داد تا براون، جاستین را برای ضبط چند آهنگ آزمایشی به آتلانتا[۱۶] ببرد. یک هفته ی بعد براون، جاستین را با آشر[۱۷]، خواننده ی معروف پاپ و آر اند بی[۱۸] آشنا کرد. به این ترتیب بود که جاستین به گروه سرگرمی ریموند و براون (شرکت سرگرمی آشر ریموند و اسکوتر براون)[۱۹] پیوست. در اکتبر ۲۰۰۸ بیبر قرارداد خود را با کمپانی ایسلند رکوردز امضا کرد و اسکوتر براون مدیر برنامه های او شد. در همان زمان جاستین به همراه مادرش به آتلانتا نقل مکان کرد.
کاور آلبوم دنیای من
در جولای ۲۰۰۹ اولین تک آهنگ بیبر با نام «یک بار»[۲۰] در رادیو منتشر شد. این آهنگ در اولین هفتهی انتشارش توانست رتبه ۱۲ را در جدول صد اثر برتر کانادا و رتبهی ۱۷ را در جدول صد اثر برتر بیلبورد بدست آورد. اولین آلبوم بیبر به نام «دنیای من»[۲۱] در تاریخ ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹ روانه بازار شد. سه تک آهنگ این آلبوم به نام های «یک دختر تنها»[۲۲]، «مرا دوست بدار»[۲۳] و «دختر محبوب»[۲۴] در جدول صد اثر برتر بیلبورد جز ۴۰ اثر برتر شدند.
در ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹ جاستین آهنگ «روزی در کریسمس»[۲۵] را به مناسبت کریسمس برای رئیس جمهوری آمریکا، باراک اوباما[۲۶] و بانوی اول، میکله اوباما، در کاخ سفید[۲۷] اجرا کرد. («روزی در کریسمس» را استیو واندر[۲۸] در سال ۱۹۶۷ برای کریسمس خواند و مایکل جکسون برای کریسمس ۱۹۷۰ آن را باز خوانی کرد).
او همچنین در پنچاه و دومین مراسم جوایز گرمی[۲۹] حاضر شد. در همان شب پس از مراسم گرمی جاستین به همراه ۸۴ ابر خوانندهی دیگر برای خواندن آهنگ خیریه «ما دنیاییم ۲۵ برای هائیتی»[۳۰] که به مناسبت بیست پنچمین سالگرد ترانهی «ما دنیاییم»[۳۱] و جمعآوری کمک برای زلزله زدگان هائیتی باز خوانی میشد به استدیویی رفتند. جاستین در بین خوانندگان حاضر جوانترین بود. (ما دنیاییم نوشتهی مایکل جکسون و لایونل ریچی[۳۲] برای کمک به قحطی زدگان آفریقا به همراهی ۴۳ تن از ابر خوانندگان آن زمان بعد از مراسم گرمی در سال ۱۹۸۵ ضبط شد)
ترانهی "عزیزم" از آلبوم دنیای من ۲.۰ اولین تکآهنگ بیبر است. "عزیزم" با همخوانی لوداکریس در ژانویهی ۲۰۱۰ منتشر شد و تا اکنون موفقترین ترانهی اوست. این ترانه در جداول موسیقی آمریکا به رتبهی ۵ رسید و در هفت کشور دیگر در ۱۰ ترانهی برتر قرار گرفت.
در فوریه ۲۰۱۱ فیلم سهبعدی جاستین بیبر: هرگز نگو هرگز به کارگردانی جون چو، کارگردان فیلم Step Up 3D اکران شد.
در سال ۲۰۱۱ او از طرف مجله تایمز به عنوان یکی از ۱۰۰ فرد تأثیر گذار سال انتخاب شد.
ماجرای فروش مو...
در فوریه ۲۰۱۱، بیبر فرم موهای خود را تغییر داد و آن را کوتاه کرد. پس از کوتاه کردن، او قسمتی از موهایش را برای فروش در سایت ایبی قرار داد که پس از ۹۸ پیشنهاد، به قیمت ۴۰،۶۶۸ دلار به فروش رفت.[۳۷] سپس پول موهایش را به یک مؤسسهی حفاظت از حیوانات بخشید.

.می بینید ...جامه چقدر پیشرفت کرده...حالا دیگه مامان بزرگ من
این چه مملکتی
این چه دینیه 
این چه زندگیه 
این چه پدر مادریه خدا به من داد (شکرت) 
همه پدرا با کمربند میگن بچه روزه بگیر حالا بوایه ما میگه دخترم گرسنته بخور
حالا ساعت چند مثلا 6(غروب) اصلا درک ندارن
سحری بیدارم نمیکنن
که چی؟؟؟ که همه از کل ایران امدن دریا شنا کردن ما کناره خونمونه هنوز امسال نرفتیم
.....
بروبچ پرسپولیسی ...تواین هفته دومین باخته تون و تجربه کردین...
















...خیلی سحرخیزم نه؟








خدایا! سایه هیش پدرومادری رو از سر بشه هاش کم نشه...
خدایا!عاقبت همه ی ماهاروبه خیر کن...
خدایا! این پسرارو به راه راست هدایت کن...
خدایا! سلامتی همه مریضا ...
خدایا! ظهور آقا امام زمان و نزدیک فرما...
خدایا! دیگه هیشی نمی خوام جز سلامتی .




آن شب در زیر نور مهتاب مهرداد به دخترش میترادات گفت ای عزیزتر از جان می خواهم همسر دمتریوس فرمانروای اسیر شده سلوکیان شوی . رایزنانم می گویند اگر دمتریوس را عزیز داریم در آینده او دودمان سلوکیان را تضعیف خواهد کرد و در نهایت ما می توانیم برای همیشه آنها را نابود کنیم و تو می دانی آنها چقدر از ایرانیان را کشته اند، آیا قبول می کنی همسر او شوی ؟ دختر به پدر نگاهی کرد و خوابش را بیاد آورد .
در دل گفت آه ای پدر ، آه ای پدر من این مار را قبلا در خواب دیده ام و می دانم کی باز خواهم گشت زمانی که دیگر نیمی از موهایم سفید شده اما بخاطر ایران و شادی مردمم خواهم رفت .
سرش را پایین انداخت و گفت پدر هر چه شما تصمیم بگیرید همان می کنم. پادشاه ایران دخترش را در آغوش گرفته موی سر او را بوسید و گفت دخترم می دانی که چقدر دوستت دارم .
میترادات در دل می دانست آغوش مار در انتظار اوست اما صدای شادی ایرانیان آرامش می کرد همچون آرامش آغوش پدر ، و آرام گریست .
اندیشمند میهن دوست کشورمان ارد بزرگ می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .
سالها گذشت میترادات که به ایران باز گشت همه چیز همانگونه بود که در خواب دیده بود. بر لب همان جوی آب نشست خود را در آن دید اشکهایش با آب جوی در هم آمیخت و رنگ میهن پرستی را برای روح و جان ایرانیان به یادگار گذاشت .
تاریخچه
| Design By : shotSkin.com |




